رفتن به باغ و سرما خوردگی

ماه آذر بود که دندون عقلم رو جراحی کردم خدا روز بد نشونتون نده خیلی درد داشت و به مدت دو هفته دمار از روزگارم در آورد. سه روز بود جراحی کرده بودم که مهمون خونمون اومد مامان بزرگ آروین به همراه عمه های خوبش.اون روز آروین مهد بود و من هم از مدیر مهد خواستم اون روز رو از بیرون براش غذا بگیره و خودم و مهران هم برای ناهار رفتیم رستوران جوان و بعد از اون رفتیم مترو دنبال مامان و محبوبه. محبوبه رو گذاشتیم خونه و با مامان رفتیم یه سری خرید داشتیم که انجام دادیم و اومدیم خونه و برای شام لازانیا درست کردم اما دندونم خیلی درد میکرد و تو این مدت حسابی قرص های زیادی خورده بودم و با قرص آروم نگه می داشتم.شب مادر شوهرم و محبوبه موندند و صبح پنچشنبه مریم و مارال هم اومدند پیشمون و برای ناهار شیرازی پلو تدارک دیدم.عصر شوهر مریم زنگ زد و گفت علی حبیبی گفته شب رو بریم باغشون. البته من اول نمی خواستم برم چون حال درست و درمونی نداشتم و آروین هم یک مقدار حالا ندار بود اما به خاطر نظر جمع حاضر شدم برم .علی و اکبر و لیلا اومدند کرج و همگی با هم راه افتادیم البته به غیر از مادر شوهرم که رفت خونه برادرش تا شب رو اونجا بمونه. آروین طبق معمول تو ماشین خوابید. داخل باغ زیباشون یک خونه کلبه ای خیلی قشنگ داشتند اما چون تازه رسیده بودیم خیلی سرد بود و تا گرم بشه چند ساعتی طول کشید و من کف پاهام داشت یخ میکرد. علی و اکبر مواد جوجه رو آماده کردند و بقیه چیزها رو داخل یخچال گذاشتیم و کباب رو داخل حیاط درست کردند و تازه آروین از خواب بیدار شد.شب رو اونجا خوابیدیم و صبح صبحونه رو خوردیم و قرار شد ناهار رو هم همونجا بمونیم .همگی با هم هفت خبیث معروف رو هم بازی کردیم و بعد ازناهار راه افتادیم.داخل ماشین من احساس کردم حالم زیاد خوب نیست ولی فکر نمیکردم همین سرما خوردگی من و آروین رو یک هفته بندازه.فرداش از دوباره مهمون داشتم .ساناز و اروند قرار بود بیان و چند روزی بمونند .صبح که از خواب بیدار شدم تا غذا رو درست کنم دیدم از بدن درد دارم میمیرم و البته نیمه های شب هم تب و لرز داشتم .آروین هم اصلا حالش خوب نبود و برای همین زنگ زدم که ساناز نیاد. وقتی دیدم حالمون خیلی بده و آروین همش داره بهونه میگیره زنگ زدم مهسا اومد پیشمون.ساعت 3 بود که دیدم نمی تونم تحمل کنم و با مهران رفتیم دکترو با کلی دارو برگشتیم البته من یه آمپول زدم.مامانم هم اومد تا به ما رسیدگی کنه اما بنده خدا بعد از چند روز از ما این ویروس رو گرفت و مریض شد و رفت خونشون .این یک هفته هم آروین باز نتونست مثل دفعه پیش بره مهد و خونه نشین شد.

/ 0 نظر / 14 بازدید