یاد ایامی.....

یادش به خیر، خیلی زود گذشت .انگار همین دیروز بود که با وجود یه موجود خیلی کوچک در شکمم هر هفته برنامه می ذاشتیم و می رفتیم برای یه تفریح کوچولو... و همه غر می زدند که با وجود حاملگی انقدر تو جاده نباش . اما مگه گوش ما بدهکار این حرفها بود . ومن فکر میکردم بچم حتما ددری میشه و دقیقا هم همین طور شده و همش دوست داره بیرون باشه و خدا رو شکر اصلا با کسی احساس غریبی نمی کنه. خلاصه پارسال همین موقع ها بود که با مامانم و مامان مهران ومحبوبه رفتیم کاشان برای دیدن گلاب گیری و بعدش سری به سهراب سپهری زدیم ( به سراغ من اگر می آیید نرم و اهسته بیایید.....) و بعد به حمام فین کاشان ، که خیلی هم خوش گذشت و شب با کلی شیشه ی عرقیجات به خونه برگشتیم.....چشمک آروین داخل شکمم گلاب گیری رو هم دید.منم حسابی صورتم ورم کرده بود و قیافم یه وری شده بود . یادش به خیر ، بعد از یه هفته هم رفتیم شمال، با یه اکیپ شیطون و من با وجود یه شکم قلنبه کارها که نکردم وچون تازه حالم رو به بهبودی بود و حالت تهوع هام داشت خوب میشد دلی از عزا در آوردم و حسابی خوردم ودل درد بدی گرفتم... اما جاتون خالی خیلی خوش گذشت ، تازه وقتی شمال بودیم یه خبر خوب هم شنیدیم و اونم درباره ی قبولی مهران در نظام مهندسی بود و خیلی خوشحال شدیم و فرداش همه ی بچه ها رو ناهار دعوت کردیم و تو راه برگشتن به خونه هم رفتیم جشنواره ی گلها....

/ 0 نظر / 11 بازدید