89/2/10

.........چند روز پیش دایی فریدون ما رو شام دعوت کرده بود و من خوشحال بودم که آروین می تونه اونجا حسابی بچه های هم قد و قوارشو ببیننه و حال کنه، اما متاسفانه آریسا که ازازدحام جمعیت همیشه می ترسه و تا آخر گریه می کنه.وقتی رسیدیم اونجا تازه فهمیدیم تولد داییم هم هست و بعد از شام هم کلی مراسم بزن وبرقص برپا شد ، تازه پسر خالم مجتبی هم نامزد کرده بود و به بهانه ی  اونم کلی شیطونی کردند، آروینم از فرصت استفاده کرد و وسط این همه شلوغی خوابید، آخه پسرم شلوغی رو ترجیح میده...نیشخند

/ 1 نظر / 3 بازدید
mtoudehfallah@yahoo.com

ba hal boud, rasti az hassan b pors aksaye jadid barat befresteh.salam b hame b resounid.