اومدن عمو از آمریکا

.... یه هفته ای هستش که عموی عزیز مهران از آمریکا اومده و تقریبا میشه گفت باز فامیل ها رو دور هم جمع کرده و هر شب با بقیه بساط بازی کردن به راهه . البته فقط آقایون بازی می کنند و خانوم ها هم طبق معمول در حال سرویس دهی به بقیه از جمله چایی و میوه و غذا و شست و شو.........یه هفته ای بود که ما هم تهران بودیم و من برای آندو سونو که از قبل نوبت داشتم رفتیم و بعد از کلی معطلی که البته خدا پدر و مادر دکتر میر ستاری رو بیامرزه که به خاطر عمه ی مهران هوای ما رو داشت و تقریبا کارها زودتر پیش رفت و بعدش معلوم شد که علاوه بر ورم معده و میکروب معده سنگ صفرا و کبد چرب هم به بقیه موارد اضافه شد و دکتر گفت که باید عمل کنی که منم اصلا دیگه حال و حوصله ندارم ... بازم جای شکرش باقیه که اون دردی رو که فکر می کردم نداشتم .... باز خدا رو شکر........انقدر تو این مدت درد کشیدم  که روز نیست که به یاد مریض ها نباشم و براشون دعا نکنم.....اگه سلامت هستین حتما قدرش رو بدونین چون که بزرگتین نعمت و ثروت دنیاست .من قبلا واقعا این جمله رو که می گفتند سلامتی تاجی ست که بر سر دیگری می بینی رو باور نداشتم ولی حالا می فهمم وقتی شبها سرت رو با آرامش روی بالش می ذاری و تا صبح بدون درد می خوابی یعنی چی.........امیدوارم همه ی مردم دنیا هیچوقت دردی نداشته باشند............بعد از اومدن از آندو سونو سریعا آروین رو آماده کردیم و بردیم مطب دکتر چون که برای پاش ساعت سه نوبت داشتیم و وقتی رسیدیم بیمارستان سجاد دکترمشیری معاینه کرد و گفت لازمه که یه مدت کفش طبی بپوشه و بعد هم آدرس جایی رو داد و ما هم براش سفارش کفش دادیم........خلاصه بعد از یک هفته اومدیم خونه و قرار شد عموی مهران رو شام دعوت کنیم ولی همش نگران بودم باز این درد لعنتی بیاد سراغم و من شرمنده بشم و نتونم پذیرایی کنم که خدا رو شکر تا بعد از شام به خیر گذشت اما باز نیمه های شب با درد از خواب  بیدار شدم و آروین هم که قربونش برم تا صبح ده دفعه بیدار میشه و شیر می خواد و من هم که دیگه توان نداشتم و مهران رو بیدار کردم و بنده خدا تا چند ساعت نگهش داشت تا من بتونم دراز بکشم.......خلاصه اینم داستان ما بود. راستی تا تولد آروین فقط 8 روز دیگه مونده امیدوارم من و باباش همیشه تنمون سالم باشه و خودمون به شادی بزرگش کنیم....راستی یه شب هم با دوستان رفتیم پارک پرواز که این سه وروجک یعنی آروین و مانی و آرتین نذاشتند بشینیم و زود برگشتیم خونه...

/ 0 نظر / 17 بازدید