دیزی خورون

...چند روز پیش مهسا ( خواهر زادم) برای دیدن آروین اومد خونمون، ما هم از فرصت استفاده کردیم و آروین رو گذاشتیم تو کالسکه و برای گردش بردیم بیرون، خیابون ها خیلی به خاطر خرید عید شلوغ بود و من عاشق اسفند ماه هستم وخیلی حال میده برم برای خرید و پیاده روی.من و مهسا ومهران فرداش برای خرید دوربین رفتیم بیرون و مهسا یه دوربین خوشگل خرید و برای شام هم رفتیم رستوران ماسوله..... فردا صبح باز با مهسا و آروین زدیم بیرون و چون ظهر رسیده بودیم خونه و خسته بودیم، با مهران رفتیم رستوران مادر و دیزی خوردیم، خیلی هم خشمزه بود..... مامانم زنگ زد وگفت میخواد بیاد آروین رو ببینه، وقتی اومد یه حالی به موهاش دادم و رنگش کردم تا رفت کانادا حسابی شیک بشه وفرداش هم بردمش بیرون تا کفش و لباس بخره. ظهر بود رسیدیم خونه و مهسا جونم که آروین رو نگه داشته بود حسابی خسته شده بود ولی باید اعتراف کنم که هیچ کسی آروین رو مثل مهسا نگه نمیداره ( مرسی مهسای گلمg)

/ 0 نظر / 9 بازدید