بیست ماهگی پسرکم

...خیلی حالم گرفته شده چون که پروسه ی از شیر گرفتن آروین با موفقیت انجام نشد البته تا ۶ روز به آروین شیر نمی دادم اما چند روزی بود که حال خودم اصلا خوب نبود و معده درد بدی داشتم و شبها آروین خیلی گریه می کرد و از اونجایی که بابای آروین کمکی به من نکرد این معده درد لعنتی من رو از پا دراورد و راهی دوا درمان کرد و مجبور شدم به آروین از دوباره شیر بدم و الان هم با اینکه یه مدتی هست از این موضوع گذشته ولی هنوز ناراحتم که چرا باز شروع به شیر دادن کردم و کمی هم از بعضی ها دلگیرم ولی بگذریم ...فقط از خدا می خوام تنم  همیشه سالم باشه تا هیچ وقت به کسی محتاج نباشم و از آروینم به خوبی مراقبت کنم چون هیچ چیزی تو این دنیا به اندازه ی سلامتی نمی ارزه...یک هفته ی هست که حسن و ساناز برگشتند کانادا و جاشون خیلی خیلی خالیه و با اومدنشون خیلی حس خوبی به ما دادند، اما متاسفانه روزی که دعوتشون کردم حالم خیلی بد شد و همه چیز به هم ریخت و خیلی حیف شد.... داشتم میگفتم که عمه مولود هم مریضه و متاسفانه هفته ی پیش فوت کرد و کلی خاطرات به جا گذاشت و تمام کودکی هام مثل یک فیلم در نظرم اومد یاد اون روزهای خوش بخیر...........این روزها دیگه آروین همه ی اعضای بدنش رو به خوبی میشناسه و هر کدوم رو که میگم نشون میده و همه ی منظورش رو به ما می فهمونه... دو تا از دندون های نیشش هم زده بیرون.آروین آرایش کردن رو هم خیلی دوست داره و روزی چند دفعه با مداد صورتش رو آرایش می کنه و خلاصه وروجکی شده....راستی هفته ی پیش یه روز رفتیم خونه ی بابک دوست مهران ، اما آرتین و آروین و مانی به قدری اذیت کردند که از مهمونی رفتن پشیمون شدیم و هر چیزی رو که یکیشون بر می داشت اون یکی گریه می کرد و جیغ می کشید و در آخر من و سارا سر درد بدی گرفتیم و برگشتیم خونه...

/ 1 نظر / 32 بازدید
مهدی

سلام عزیز//ممنون از مطلبت.خواستم بگم جالب نیست عکسای خانوادگیتو میذاری.توصیه میکنم برداری