دریاچه اووان خرداد 93 به همراه دوستان

ماه خرداد با تعدادی از دوست های مهران تصمیم گرفتیم بریم دریاچه اووان در الموت .البته چند بار هم قبلا رفته بودیم .با تعداد زیادی از بچه ها قرار گذاشتیم و ساعت 6 عصر رسیدیم .همه ی بچه ها در تدارک بر پا کردن چادر ها بودند چون قرار بود شب رو هم همون جا داخل چادرها بخوابیم.اما آروین وروجک فقط دنبال تنقلاتی بود که بچه ها خریده بودند و از هر کدوم یه چیزی بر می داشت و هول میکرد چیزی بهش نرسه.یکی از بچه ها عصرونه آش درست کرده بود و کیک خانگی هم آورده بود.خلاصه یک جا نشستن و بخور بخور شروع شد.برای شب هم آقایون بساط آتیش و جوجه کباب رو براه انداختند و چایی زغالی رو هم درست کردند.خلاصه جاتون خالی خیلی خوش گذشت.شب موقع خواب شد و هوا خیلی سرد بود و من دو تا پتو بیشتر نداشتم و چون تجربه ی تو چادر خوابیدن زیاد داشتم می دونستم این سرما در تحمل من یکی نیست.آروین خیلی ذوق داشت که داخل چادر بخوابه و زودتر از همه خوابش برد و من بردمش داخل چادر و هر چی داشتم روش انداختم.به همسرم گفتم ماشین رو بیار نزدیک چادر ها تا من داخلش بخوابم.دست همسری درد نکنه چون بخاری ماشین رو هم تا صبح به خاطر من روشن نگه داشت.ولی دلم همش پیش آروین و مهران بود که سردشون نشه.با هزار سختی داخل ماشین خوابم برده بود که دیدم یکی داره میزنه به شیشه ی ماشین.بلند شدم دیدم مهشید با قیافه ی یخ زده وایساده و میگه بزار بیام تو ماشین از سرما مردم.طفلک بچه ها تا صبح قندیل بسته بودند.ساعت 6 صبح بود که مهرانم اومد و گفت سردشه .من هم جام رو دادم بهش و اومدم بیرون.با علی رضا و هومن رفتیم دنبال چوب بگردیم برای چایی درست کردن و تا بچه ها بیدار بشن بساط چایی به راه بود.آروین با یه حس خوب و از سرما بیخبر از چادر بیرون اومد و یک حس خوشحال تو چهرش بود که شب رو تو چادر خوابیده.بچه ها یه سفره صبحانه ی جانانه انداختند و املت خوشمزه ی هم درست کردند.بعد از صبحانه همگی رفتیم قایق سواری  که خیلی خوب بود.بعد از ناهار هم راه افتادیم و برگشتیم در کل خیلی باحال بود.شب که برگشتیم خیلی خسته بودیم مبایل ها رو سایلنت کردیم و خوابیدیم.مثل اینکه تا صبح به ما زنگ میزدن.7 صبح بود که مبایل مهران زنگ خورد باز هم به دلم افتاد که خبر خوبی در راه نیست و متاسفانه درست حدس زدم مامان مهران یه چیزهایی گفت و قطع کرد و دیگه مهران تو حال خودش نبود و اون خبر فوت آریان پسر عموی 22 ساله مهران بود ..شوکه شدم و دیگه دنیا برام تیره و تار شد.........

/ 3 نظر / 33 بازدید
صدرا

سلام وبلاگ بسیار بسیار زیبا و ساده و خوبی دارین انشا الله که مطالبی رو که مینویسد در آینده ای نه چندان دور که آروین مهربون بزرگ بشه بتونه بخونه و به داشتن پدر و مادری مهربون و با صفایی مثل شما افتخار کنه. عکس هاتون و مطالبتون رو تقریباً همه از اول تا آخر خوندم و دیدم ولی متاسفانه بعی از عکسهاتون باز نمیشدن البته مربوط به سالهای قبل(آنتالیا به قبل و ...) توی عکس هاتون یه چیز از همه زیباتر بود و اون صفا و سادگی مادر مهربون شما (مادربزرگ آروین)بود خیلی ازشون خوشم اومد به نظر خیلی خیلی مهربون و با صفا هستند خدا سایشون رو روی سرتون نگه داره و انشا الله که همیشه زنده و سلامت باشن تا دامادی آروین خان براش برقصنو در پایان واقعاً از وبلاگتون انرژی مثبت گرفتم و با افتخار اینو میگم که تقریباً هر روز بهتون سر میزنم و منتظر مطالب جدیدتون هستم. پسر نازتون رو ببوسین. فعلاً بای[خداحافظ][گل][خنده]

صدرا

سلام وبلاگ بسیار بسیار زیبا و ساده و خوبی دارین انشا الله که مطالبی رو که مینویسد در آینده ای نه چندان دور که آروین مهربون بزرگ بشه بتونه بخونه و به داشتن پدر و مادری مهربون و با صفایی مثل شما افتخار کنه. عکس هاتون و مطالبتون رو تقریباً همه از اول تا آخر خوندم و دیدم ولی متاسفانه بعی از عکسهاتون باز نمیشدن البته مربوط به سالهای قبل(آنتالیا به قبل و ...) توی عکس هاتون یه چیز از همه زیباتر بود و اون صفا و سادگی مادر مهربون شما (مادربزرگ آروین)بود خیلی ازشون خوشم اومد به نظر خیلی خیلی مهربون و با صفا هستند خدا سایشون رو روی سرتون نگه داره و انشا الله که همیشه زنده و سلامت باشن تا دامادی آروین خان براش برقصنو در پایان واقعاً از وبلاگتون انرژی مثبت گرفتم و با افتخار اینو میگم که تقریباً هر روز بهتون سر میزنم و منتظر مطالب جدیدتون هستم. پسر نازتون رو ببوسین. فعلاً بای[خداحافظ][گل][خنده]

صدرا

سلام عصرتون بخیر و زندگیتون همواره به شادی و خوشی[گل] میخواستم ببینم کی به روز میشین در ضمن ممنون از حسن نظر شما در پاسخی که مرقوم فرموده بودید. آروین گل رو ببوسین و خوش باشین[خنده]