شمال مهر ماه 93

آروینم در ابتدای ورود به پیش دبستانی ست و بعد از دو روز که آروین در کلاس های پیش دبستانی حاضر شد ما تصمیم گرفتیم بعد از مدت ها یک مسافرتی بریم .در نتیجه قرار شد آروین یک هفته ای به کلاس ها نره.روز 5 مهر ساعت 9 صبح از خواب بیدار شدیم چون شب قبل به نامزدی فرید و مهسا دعوت بودیم و خیلی دیر وقت به خونه رسیده بودیم.تمام وسایلی رو که از قبل حاضر کرده بودیم جمع و جور کردیم و ساعت 10 راه افتادیم.سر راه هم چند تا چیز میز خریدیم و راه افتادیم.خدا رو شکر مسیر خلوت بود و هوا عالی بود .آروین هم طبق معمول همیشه داخل ماشین خواب بود البته طفلک یک کمی هم حال ندار بود و سرما خورده بود.بین راه از ماست فروشی دهاتی ماست و زغال اخته و لواشک خریدیم و یه بستنی هم بر بدن زدیم.دور بر ساعت 2 بود که به متل قو رسیدیم و تصمیم گرفتیم ناهار رو بیرون بخوریم و بعد به خونه بریم.آروین که لب به غذا نزد و به خاطر بیحالیش میلی هم به غذا خوردن نداشت.بعد از غذا سریع به خونه رفتیم تا مواد غذایی پشت ماشین خراب نشه.وقتی که رسیدیم وسایل رو جا به جا کردیم و کمی دست به سر و روی خونه کشیدم و آروین هم مشغول بازی با ای پد شد.عصر برای خرید آب و دیگر وسایل به بیرون رفتیم و سری هم به فروشگاه livies زدیم اما آروین طبق معمول شیطنت کرد و ما زود برگشتیم.برای آروین یک سوپ جانانه درست کردیم ولی با زور فقط چند قاشق خورد.اولین شب رو که آروین اصلا نذاشت بخوابم چون که حسابی بینیش کیپ شده بود و نمی تونست نفس بکشه.صبح خیلی کسل از خواب پا شدم و همسری برای صبحانه بربری و تخم مرغ محلی گرفته بود که داخل بالکن کلی چسبید.برای ناهار قرار شد جوجه درست کنیم و بعد از جمع و جور کنار دریا رفتیم هوا عالی بود و یک عالمه اردک خوشگل کنار آب بازی میکردند و آروین همش دنبالشون میکرد و من همش دعواش میکردم که اذیتشون نکن.بعد از دریا برای اینکه حوصلمون سر نره به فروشگاه holiday رفتیم و همسر عزیزم طبق معمول همیشه حسابی برامون خرید کرد و تا بر گردیم خونه ساعت 2 شد و بساط کباب رو راه انداختیم.عصری با آروین ومهران پیاده رفتیم داخل شهر ولی به قدری شلوغ بود که نگو .مثل اینکه اونروز یکشنبه بازار بود و این همه شلوغی برای همین بود.ابتدا به یه مغازه برای خرید کولر گازی رفتیم و بعد با یکی از دوستای همسرم که شمالی بود برای خریدن زیتون و روغن زیتون رفتیم و اون جا بود که فهمیدیم اگه آشنا نداشته باشیم بهمون روغن زیتون پارافین دار میندازن...خدا بداد برسه با این مواد غذایی تقلبی........بستنی تاملی هم از قلم نیفتاد و از اونجایی که بستنی هاش فوق العاده هستش اون رو هم خوردیم و در راه برگشت به خونه یک مقدار هم از یکشنبه بازار خرید کردیم.آروین هم طبق معمول همش میگفت این تفنگ رو برام بخرین و هر چی میگفتیم جنسش خوب نیست گوش نمی کرد بالاخره با گریه برگشت خونه ولی قول گرفت فردا براش بخریم.از اونجایی که مهران آب و هوا رو چک کرده بود و میدونست از سه شنبه بارون میاد قرار شد دوشنبه رو به دو هزار بریم و همون جا غذا بخوریم.اون شب رو هم آروین تا صبح خوب نخوابید چون من حریف آروین و باباش نشدم و تا تونستن پفک و چیپس و بستنی خوردن و گلوی آروین حسابی بهم ریخت و تا صبح بیقرار بود و از اون جایی که بهشت زیر پای این مادران مظلوم هست باز تا صبح من نخوابیدم و بابای مهربون تا صبح خوابید.صبح بعد از صبحانه و جمع کردن یک مقدار وسایل مختصر به سمت دو هزار رفتیم.داخل جنگل از ماهی های پرورشی خریدیم و قرار شد همون رو روی زغال کباب کنیم و بخوریم.بعد از اینکه جای مناسبی پیدا کردیم .ماهی ها رو به سیخ کشیدیم و روی آتیش گذاشتیم اما کم کم ماهی ها داشت وا میرفت و مثل قبل نشد ولی با اون احوال به من و مهران که خیلی چسبید همون جا برمیداشتیم و با لیمو ونمک میخوردیم.راستی این رو یادم رفت بگم که آروین و مهرانم اب سواری هم کردند ولی من از اونجایی که میترسم سوار نشدم.بعد از ناهار مهران بلال ها رو داخل آتیش گذاشت و چایی زغالی رو هم به راه انداخت.جاتون خالی به من که خیلی خوش گذشت اخه من عاشق صدای طبیعتم و آرامش پیدا میکنم.بلال و چایی و نسکافه رو هم خوردیم و ساعت 4 راه افتادیم.تو راه برای آروین یه تفنگ خریدیم و اومدیم خونه.من شروع کردم به تمیز کردن خونه و کابینت ها و از اونجایی که دوست دارم دور و برم همیشه تمیز باشه حسابی همه جا رو تمیز کردم و بعد یه دوشی زدم و به فکر تدارک شام افتادیم.خداییش اگه این شکم نبود آدم چقدر راحت بود.........از شب شروع شد به باریدن و تا صبحبارید و خدا رو شکر آروین اونشب رو خوب خوابید چون خیلی مواظب بودم چیزهای مضر نخوره.سه شنبه هم از صبح داشت بارون میومد انگار شیر آسمون باز بود.برای ناهار قرمه سبزی بار گذاشتم و بقیه نظافت خونه رو انجام دادم و از اونجایی که ما دیر به دیر به شمال میریم وقتی هم میریم باید به نظافت خونه بیشتر برسیم.ساعت 4 عصر قرار شد به فروشگاه تین پوش بریم و همسری خرید کنه اما وقتی رسیدیم هنوز بسته بود و چند دوری بیرون زدین تا باز بشه ولی بارون به قدری شدید بود که جایی دیده نمیشد.بالاخره فروشگاه باز شد .من و همسرم هم که عاشق خرید باز حسابی ولخرجی کردیم و مهران کلی شلوار و پیراهن و حوله خرید و برگشتیم خونه.قرار بود برادرم چهارشنبه بیاد پیشمون اما منصرف شد.چهارشنبه صبح بعد از اینکه مهران بازی های اینچون رو دید رفتیم بیرون و تا چالوس رفتیم و رفتیم کنار خط هشت و از اونجایی که ساحلش زیباتره خیلی حال کردم.خدا رو شکر بارون بند اومده بود  ما لذتش رو بردیم.تو مسیر برگشت خرید کردیم و وقتی اومدیم خونه بساط ناهار رو براه انداختیم.قرار شد باز عصری بریم اون یکی شعبه ی تین پوش اما تا اینکه رفتیم داخل فروشگاه زنبور دست آروین رو زد و بچم داد و هوارش به هوا رفت.یه آقایی به دستش ادکلن زد ولی بچم دستش حسابی باد کرد و ما زود برگشتیم خونه.پسر گلم تا صبح از درد گریه کرد.دلم براش کباب شده بود که انقدر درد میکشید.صبح پنج شنبه به داروخانه رفتیم و برای دستش پماد خریدیم و مقداری خرید کردیم و برگشتیم خونه.شب تمام وسایل رو جمع و جور کردم و خونه رو هم مرتب کردم.جمعه صبح بعد از صبحانه ساعت 10 راه افتادیم حسابی بارون میومد .بین راه مقداری سوغاتی خریدیم.آروین باز طبق معمول داخل ماشین همش خواب بود.به مکارود رسیدیم و مپل همیشه کلی ماهی خریدیم.چون که ماهیاش حرف نداره.تو راه پرتقال میفروختند و بدمون نیومد پرتقال شمال رو  هم بخوریم.تو راه به جایی رسیدیم که همش مه بود و تو این هوا بلال خیلی حال میده.همسر عزیزم رفت خرید و خوردیم به من خیلی حال داد...در کل این مسافرت خیلی خوب بود و به من خوش گذشت...دوست دارم عشقممممممممممy.

/ 10 نظر / 36 بازدید
سارا

سلام خوبي ؟ چند روز پيش يکي از دوستانم سايت زير رو بهم معرفي کرد که باهاش تبادل لينک کنم من فکر کردم تاثيري نداره ، ولي بعد از اين که وبلاگم رو توي اين سايت و سايت هاي شبيهش لينک کردم هر روز بازديد وبلاگم زياد ميشه. خواستم اين سايت رو به تو هم معرفي کنم . حتما تبادل لينک کن چون لذت وبلاگ نويسي تو آمار بالاست.www.djlink.ir

چت روم

سلام دوست عزيز به وبلاگت سرزدم و برات نظر هم گذاشتم[نيشخند] خوشحال ميشم به منم سر بزني يه چت روم راه انداختيم صميمي و خودموني[چشمک] منتظرم www.hadci.com [گل]

ژورنالی

با سلام.... خواهان تبادل لينک با وبلاگ زيباي شما هستيم.در صورت تمايل لينک رو تاييد و اطلاع بديد. لينک خود را از اين ادس ارسال کنيد : http://nokiatel.ir/linkdaily/new نوکياتل دات اي ار : گسترش مطالب کاربردي براي دسترسي اسان تر کاربران با ذکر منبع با 10 هزار بازدید روزانه

صدرا

سلام ممنون از محبتتون در خصوص رمز عبور من هم از طریق وب گردی و از خوش شانسی با وبلاگ شما آشنا شدم. البته بنده یکی دو تا وبلاگ در زمینه وبلاگهای مذهبی دارم که کمتر فعال هستند. روزگاری خوش و خرم در کنار کانون گرم خانواده برایتان از صمیم قلب آرزو دارم. گل پسر نازتون رو هم ببوسین فعلاً [خداحافظ] [گل][خنده][ماچ][خداحافظ]

صدرا

عیدتون مبارک شاد باشین و گل خندهاتون پر دوام و عمرتان مستدام [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] یا علی

صدرا

سلام صبح زیبای پاییزتون بخیر و شادی در کنار کانون با محبت و صفای خونواده انشا الله سالم و عاشق و سلامت باشین آروین نازنین رو ببوسین و شاد باشین. [گل][خنده][ماچ][ماچ][خداحافظ]

صدرا

[گل] [گل] [گل] [ماچ] [گل] [گل] [گل] [خداحافظ]

صدرا

کم پیدا ؟؟؟ کجا تشریف دارین؟؟؟ دیگه وبلاگتون رو به روز نمیکنید انشا الله که مشکلی نباشه

سلام خانوم گل کم پیدا وبلاگتون ر به روز نمیکنید؟ خدای نکرده مشکلی که نیست دوستون دارم و آروین گل رو ببوسین[ماچ] فعلاً[خداحافظ]

محراب

سلام عزیزم الان یکسال به روز نشدی کجایی خدای نکرده مشکلی نیست یا شاید هم نی نی دوم اومده که آروین رو بی خیال شده کلک اره همینه %