روزمرگی های ما و آروین

.... یه هفته پیش من و آروین چند روزی رو رفتیم پیش میترا ( خاله آروین) مهسا و بیتا موندیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت ،منم حسابی راحت بودم چون که مهسا و بیتا به قدری خوب از آروین نگهداری می کنند که من که مامانش هستم پیش این دو تا کم میارم، خدا خیرشون بده ، هر موقع اینها پیشم هستند من خوب خستگیم در میاد . آروین عادت داره صبح ها زود از خواب بلند بشه ، هر روز صبح بدون اینکه من بفهمم مهسا وبیتا آروین رو از اتاق می بردند بیرون که من بخوابم ... ( مهسا وبیتا جونم عاشقانه دوستتون دارم و امیدوارم بهترین ها از ان شما باشه ). آروین هم حسابی شیطونی می کرد و روزی صد دفعه پله های خونه ی خواهرم رو بالا می رفت و طفلکی مهساو بیتا جونم رو خسته می کرد چون که اونها اسکورتش می کردند تا پایین نیفته ... عصر ها هم می فتیم بیرون و گشتی می زدیم ، وقتی بیرون هم می رفتیم مهسا و بقیه آروین رو بغل می کردند ومن اصلا خسته نمی شدم. بعد از چند روز هم برگشتیم خونمون ولی دلم خیلی براشون تنگ شده.......روز جمعه تصمیم گرفتیم ناهار رو بریم بیرون .راه افتادیم تا بریم جاده چالوس ، اما مثل اینکه قسمت نبود و جاده بسته بود ، و ما تصمیم گرفتیم بریم رستوران ماسوله. خدا رو شکر آروین هم اذیت نکرد و غذاش رو هم خوب خورد. زود برگشتیم خونه ، شب رو مهمون داشتیم ( عمه مریم آروین ، مارال جون ، اکبر، مامان بزرگ آروین ومحبوبه) . آروین جونم وقتی مهمون می بینه حسابی جو گیر میشه و شیطونی می کنه و خیلی با مزه می شه ... مامانی و محبوبه چند روزی پیشمون موندند.... ویه روز هم الناز جون و آرتین اومدند پیشمون .... آرتین هر اسبابی رو که بر می داشت با آروین دعواشون در می اومد و هر کدوم اون رو طرف خودش می کشید و حسابی کاراشون با مزه بود.....

/ 0 نظر / 14 بازدید