.... مدت هاست که خیلی چیزها تو ذهن ام برای نوشتن دارم... اما نه می دونم که چه جوری بنویسم و نه زیاد حالشو دارم، یه مدتی هم هست که آروین هم زیاد بغلی شده وهم زیاد گریه می کنه...نمی دونم شایدم به خاطر اینکه رفته تو شش ماه!!!!!!!!!!!! میگن بچه ها تو این ماهها بعضی اوقات دوست دارند از روی عصبانیت و ورود به مرحله سخت برای یادگیری گریه کنند!!!!!!! و تو همین ماههاست که بچه کشف می کنه که برای یه ناراحتی روحی هم می تونه گریه کنه.....( عجب دنیای عجیبی این بچه ها دارند) وقتی گریه می کنه دلم ریش ریش میشه.....................پارسال این موقع آروین عزیزم تو شکمم بود  و داشت می رفت تو سه ماهگی ومن کلی ویار داشتم وهمش خونه ی مامان ها تلپ بودم و زیاد نا نداشتم که از جام بلند شم....وحالا امروز آروین عزیزم تو بغلمه و هر روز داره چیز های جدیدی یاد می گیره که مبادا از قافله عقب بمونه.......چشمکو با زبون بی زبونی بهم می گه هر کار دیگه ای رو کنار بذار و فقط به من توجه کن!!!!!!!!!!!! و باید اعتراف کنم که مادر شدن سخت ترین و زیبا ترین کار دنیاست...و با تولد پسرم من کامل شدم و امکان دوست داشتن رو تا مرزی که قبلا تجربه نکرده بودم،تجربه کردم وامروز احساس هر مادری رو به  فرزندش بیشتر درک می کنم......آروینم امیدوارم مادر خوبی برات باشم...ماچ

/ 3 نظر / 14 بازدید
morteza

arvin chera geryeh mikoni?mamaneto koli asabi kardi.LOLLLLLLLL

morteza

salam, tanbal shodi?chera emrooz chizi nazashti?ma har rooz miyam va khabari nist[گریه]

خاله الهام

سلام مامان زری چقدر آقا آروین ما بزرگ شده. ماشاالله. از طرف من ببوسش.