ادامه تولد یکسالگی

.... فقط گریه می کردم و خدا رو صدا می کردم. اما چیزی که برام عجیب بود تصویری از مامانم بود که هر لحظه جلوی چشمام می اومد و به من می گفت که چیزی نیست و برام دعا میکرد و همش مادرم رو با یه چادر سفید می دیدم که داره تو اتاق آروین دعا می خونه و همین من رو آرومتر می کرد. بعد از یک ساعت اوج دردهام شروع شد ومن دوست داشتم همون لحظه از درد بمیرم و نمی دونم چرا همش فکر می کردم که میمیرم ....ساعت پنج و نیم بود که پرستار گفت که وقت زایمانه، رفتم اتاق عمل و از شدت درد دیگه جونی نداشتم، ساعت پنج و چهل دقیقه آروینم به دنیا اومد و دوباره دروازه ی همه ی زیباییها به روم باز شد. اولین نگاهم به تو رو به یاد می آرم ، روی بدنم گذاشته بودنت اما تلاشم برای به یاد آوردن چهرات به جایی نمی رسه . خوشبختانه ، من تعداد زیادی عکس از تو دارم ، اما تو در ذهنم یک نوزاد پف آلود و قرمز نبودی بلکه یک نوزاد زیبا بودی.... بعد از این همه سختی بوسه ی مهران از صورتم بهترین لحظه رو برام به ترسیم می کشید و همه ی دردها رو از یادم می برد. آروین امروز تو یک ساله شده ای ، با تمام سختی ها و زیبایی هایی که گذشت، در حضور غریبه ها اصلا خجالتی نیستی ، می خندی ، صدا در می آوری ، کلاغ پر می کنی ، غذا می خوری ، زهرا و مهران میگی البته با کمی اشکال.....گاهی نشستن با تو و لذت بردن از تو را به خاطر می آورم( فکر می کنم گاز گرفتن من هنگام شیر خوردن روش تو برای یادآوری این موضوع است که این روزها خیلی زود سپری خواهند شد پس هر کار دیگری را کنار بگذار و فقط به من توجه کن !!!!)    به امید ورود به سال دوم                    با عشق بی پایان : مامان زهرا

/ 2 نظر / 20 بازدید
ساناز

بسیار خواندنی بود.منم یادم میاد که روز قبلش باهات صحبت کردم وگفتی اروین اخر شهریور به دنیا میاد.وقتی فردای اون روز ایمیلی از مهسا دریافت کردم با عکس نوزاد شوکه شدم ....

نغمه

salam zahra jan .neveshtehat kheili ghashango tasir gozar bud.manam be nobeye khodam tavalode 1salegie arvin jo0no tabrhk migam.omhdavaram shoma va dada mehran roz be roz shahed roshod oshokofaei arvin jo0n bashid ke fek konam az har chi behtar bashe.kheili sareto dard ovordam bebakhshid.bazam arvin tala tavalodet mubark.