تولد مارال 6 اردیبهشت 92
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم


 
تلفظ آروین تا سه سال و هشت ماهگی
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

قوباغه (قورباغه ) گمبو (دماغ ) چم (چشم ) البو ( ابرو ) مموم ( میمون ) لواش ( شلوار ) شلام ( شمال ) پندنه ( پرنده ) آوین ( آروین ) چشکب ( چشمک ) لب پات ( لپ تاب ) نوموشه ( نوشابه ) شولوکا ( شکلات ) آکیک ( ok )  ابک ( اکبر ) باتتنک ( بادکنک ) بابا ملان ( مهران ) عسک ( عکس ) ملب ( مبل ) خچنگ ( خرچنگ ) باتیک ( پاتریک باب اسفنجی ) اتاپوس ( اختاپوس ) پیشی گبه ( تام و جری ) پشن تون ( کانال پرشین تون ) تمسال ( دستمال ) لفطا ( لطفا ) هولا ( هورا ) شلامه ( شماره ) ففو ( فرار ) گت و گت ( قطع و وصل ) گلت کردی ( غلط کردی ) کلم ( کمر ) کبات ( کتاب ) چالال ( چهار ) مساقبه ( مسابقه ) کفاثت ( کثافت ) کفیث ( کثیف ). البته الان سه سال و ده ماهش هست و دیگه داره کلمات رو درست میگه مثلا دیگه نمیگه ابک و میگه اکبر. تو مهد کودک هم یاد گرفته اعداد رو تا ده به انگلیسی بگه . و به فارسی هم تا دوازده میشماره.شعر زلزله رو هم خیلی دوست داره که متنش اینه ...... زلزله آی زلزله   وقتی میاد با ولوله  خونه ها رو می لرزونه    بچه ها رو می ترسونه    آی بچه ها آی بچه ها    زلزله که ترس نداره   وقتی که ایمنی باشه   آدم غافلگیر نمیشه......


 
شمال نمک آبرود اردیبهشت 92
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

بیست و ششم اردیبهشت ساعت 6 صبح رفتیم شمال .به بابا و مامانم و خواهرم خیلی اصرار کردیم که باهامون بیان ولی نیومدند و خودمون رفتیم. ساعت 10 رسیدیم و کمی استراحت کردیم و ناهار کباب چنجه به بدن زدیم و خوابیدیم ولی آروین چون طبق معمول تو ماشین خوابیده بود داشت تلویزیون می دید. عصری رفتیم کنار دریا و مهران خیلی اصرار کرد تا قایق سوار بشیم ولی من و آروین از آب می ترسیم ولی به خاطر همسر جون سوار شدیم و یه دوری زدیم ولی پیش خودمون باشه من خیلی می ترسیدم و دوست داشتم زود تموم بشه.فردا صبحش ساعت 11 رفتیم نمک آبرود و پوستر نمایش شیر دریایی رو دیدیم و به خاطر آروین تصمیم گرفتیم بریم.خیلی خوب بود تازه شیر دریایی نقاشی هم می کشید که برای فروش می گذاشتند .دو تا عکس هم با شیر دریایی انداختیم .بعد رفتیم خونه و جوجه کشیدیم و خوردیم. خونه رو جمع کردیم و فیلم اشک ها و لبخند ها رو تو کانال جم دیدیم و ساعت 7 راه افتادیم و از جاده کلاردشت برگشتیم .توی راه رفتیم مکارود و از یه جاده خوف رد شدیم و رفتیم از رودخونه ماهی قزل خریدیم ولی خیلی جای با حالی بود ولی چون تاریک بود اولش ترسیدیم.ساعت 11 شب رسیدیم خونه.جای همتون خالی


 
مهد رفتن آروین 27 فروردین 92
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

هفته پیش تصمیم گرفتم آروین رو ببرم مهد کودک.با هم رفتیم و من نیم ساعت باهاش داخل مهد بودم تا بازی کنه و به محیط مهد عادت کنه.چند روز با هم می رفتیم و من هر دفعه زمان اونجا بودنش رو بیشتر کردم اگر چه خیلی مهد رو بدون من دوست نداره ولی من بعد از ده دقیقه که پیشش هستم یواشکی از مهد میام خونه .خدا رو شکر خیلی بدشم نمیاد ولی هر روز که می خوایم بریم میگه خونه بهتره و مهد نریم .امروز یک هفته هست که میره.تازه براش کیف هم خریدیم که خیلی دوسش داره .بعضی اوقات باورم نمیشه عمر انقدر زود میگذره و بچه ها انقدر زود بزرگ میشند .


 
شمال 17 اسفند 91
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

با دوستای مهران تصمیم گرفتیم بریم شمال سمت انزلی .ساعت دو بعد ظهر به همراه هومن راه افتادیم و برای ناهار رفتیم رستوران پسر خاله و باقالی پلو با گردن معروف رو بر بدن زدیم و برای آروین هم جوجه گرفتیم و بعد راه افتادیم و اتوبان جدید خیلی کمک کرد و ما خیلی راحتتر و زودتر رسیدیم البته شب قبل فرید به همراه امیرو نسیم رفته بودند و امروز هم برف زیادی اومد و هوا خیلی سرد بود . بعد از مدتها بچه ها رو دیدیم .نسیم جون هم باردار بود و اردیبهشت بچش به دنیا می اومد.شام رو با هم درست کردیم و قرار بود نیمه شب هم مهزیار به همراه دوستش بیان.فردا صبح رفتیم دریا ولی چون خیلی سرد بود زود برگشتیم و فرید برای ناهار جوجه درست کرد که عالی بود.آروین هم سرش با xbox امیر و گوشی بچه ها گرم بود و گاهی هم بچه ها رو اذیت می کرد که خدا رو شکر اونها هم با اون کنار می اومدند. عصر همه خوابیده بودند و من برای اینکه بقیه از شیطنت آروین بیدار نشند همش باهاش بازی می کردم.اما خیلی خسته شده بودم و حوصله من سر رفته بود .شام رو با هم رفتیم فومن به رستوران دایی بهروز معروف که یادش بخیر همیشه قبلا اونجا می رفتیم با این تفاوت که اون وقت ها آروین نبود و خیلی های دیگه بودند که حالا نبودند و جای اونها خیلی خالی بود.آروین هم خوابش می اومد و از شام استقبال نکرد و رفت داخل ماشین خوابید. فردا صبح هم رفتیم انزلی و کلی ماهی سفید خریدیم و برای ناهار رفتیم رشت و ناهار اردک با فسنجون خوردیم و راه افتادیم و در منجیل روغن زیتون و رب انار گرفتیم .آروین هم طبق معمول تمام راه رو خواب بود و فقط تو خوابه که اذیت نمی کنه و ما راحتیم.وسط راه رستوران آفتاب چایی خوردیم و امدیم خونه. مسافرت خیلی خوبی بود و کلی ریلکس شدیم.


 
نوروز 92
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

سلام بر دوستان گلم. امسال برای سال جدید تصمیم گرفتیم که بریم شمال البته به قول آروین شلام.شیوا خانم برادرم هم اسفند ماه از کانادا اومده بود و اونها هم قرار بود ایام عید رو با خانوادش به شمال برن.شب چهار شنبه سوری رفتیم خونه ی پدرم و چهارشنبه ساعت دو نیم بعد ظهر تحویل سال بود. تا عصری اونجا بودیم و بعد رفتیم تهران عید دیدنی.فردا صبحش هم عید دیدنی ها شروع شد و شب هم شام خونه عمه ناهید دعوت بودیم. بعد از شام اومدیم کرج و قرار شد وسایل رو جمع کنیم تا صبح با پدر شوهرم بریم شمال .صبح به سمت جاده چالوس حرکت کردیم اما همون ابتدای جاده به قدری ترافیک بود که ترجیح دادیم برگردیم خونه و شب حرکت کنیم.به قدری من خسته بودم که وقتی اومدیم خونه صبحونه خوردیم و همگی خوابیدیم تا ظهر و بعد بلند شدم ناهار درست کردم و عصری هم استراحت کردیم تا شب تو راه خسته نباشیم .شب آخرین قسمت آکادمی گوگوش رو دیدیم که ارمیا برنده شد و راه افتادیم و خدا رو شکر جاده خلوت بود و ساعت سه و نیم رسیدیم متل قو .اثاث رو جابه جا کردیم و خوابیدیم. آروین هم طبق معمول تمام طول جاده در ماشین خواب بود.روز شنبه پیاده با مامان و آروین رفتیم دریا و روز یکشنبه هم محبوبه از تهران اومد. یه روز رو رفتیم کلارآباد ویلای داییم  و شب سه شنبه هم مریم و مارال و اکبر اومدند و فرداش هم عمه ناهید و بچه هاش به ما ملحق شدند. خلاصه خیلی خوش گذشت. یک روز رو هم برای ناهار رفتیم جنگل البته گاهی اوقات هم به فروشگاه می رفتیم .آروین هم شیطنت های خودش رو داشت ولی در کل پسر خوبی بود.روز دهم هم برگشتیم خونه. جای همگی خالی


 
مادر
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ : توسط : آروین و بابا و مامانم

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو صبوری ! مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو دلواپسی ! مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو بیداری! مادر یعنی بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد! مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود. مادرم دوستت دارم.


 
دردودل
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ : توسط : آروین و بابا و مامانم

آروین عزیزم الان تو حدودا  سه سال و نیم شده ای و من حدودا چهار سال است که خودم و همه چیز را کنار گذاشته ام که مادر تو باشم مادری تمام وقت و نمونه که خوب به نظر بعضی ها هم روش درستی است و عده ای هم آن را نمی پسندند.ولی باید دید درستی این مطلب تا چند سال دوام می آورد .اگر چه گاهی دلم می گیرد از کار های نکرده و آرزوهای بر دل مانده . اگر چه گاهی دلم سکوت می خواهد ویک خانه ی مرتب و یک فنجان چای و یک خودکار و یک کتاب از لورکا و یک تنهایی......اگر چه دلم یک دوش آب گرم می خواهد بدون دغدغه ها و یک پیاده روی توپ زیر باران و گردش در خیابان بدون دغدغه های تو ... چقدر دلم شبهایی را می خواهد بدون دل نگرانی از این که شب باز بیدار بشی و گریه کنی.....وای که چقدر مادر بودن سخت بود و ما نمی دانستیم.راست می گفتند مادر ها مثل فرشته اند اما فقط پرواز نمی کنند چون که ما را به پای خود بسته اند من را ...پدرم را و همه ی زندگی را....ولی با تمام این حرفها وروجکم زندگی دیگر بدون تو برایم معنایی ندارد و ساعتی بعد از ندیدنت دلم برایت تنگ می شود. باورم نمی شه که تو همون نوزاد کوچولویی هستی با صورت پف آلود و سرخ که روز اول در آغوشم گرفتم ولی حالا حرفهای گنده می زنی و من  هاج و واج می مانم که تو همونی که چهار سال پیش برای اولین بار تو بغلم دادند.... عزیز دلم باید بگم که زندگی با وجود تو خیلی برای من زیباتر شده و از خدا به خاطر وجود تو ممنونم.


 
← صفحه بعد