شمال مهر ماه 93
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ : توسط : آروین و بابا و مامانم

آروینم در ابتدای ورود به پیش دبستانی ست و بعد از دو روز که آروین در کلاس های پیش دبستانی حاضر شد ما تصمیم گرفتیم بعد از مدت ها یک مسافرتی بریم .در نتیجه قرار شد آروین یک هفته ای به کلاس ها نره.روز 5 مهر ساعت 9 صبح از خواب بیدار شدیم چون شب قبل به نامزدی فرید و مهسا دعوت بودیم و خیلی دیر وقت به خونه رسیده بودیم.تمام وسایلی رو که از قبل حاضر کرده بودیم جمع و جور کردیم و ساعت 10 راه افتادیم.سر راه هم چند تا چیز میز خریدیم و راه افتادیم.خدا رو شکر مسیر خلوت بود و هوا عالی بود .آروین هم طبق معمول همیشه داخل ماشین خواب بود البته طفلک یک کمی هم حال ندار بود و سرما خورده بود.بین راه از ماست فروشی دهاتی ماست و زغال اخته و لواشک خریدیم و یه بستنی هم بر بدن زدیم.دور بر ساعت 2 بود که به متل قو رسیدیم و تصمیم گرفتیم ناهار رو بیرون بخوریم و بعد به خونه بریم.آروین که لب به غذا نزد و به خاطر بیحالیش میلی هم به غذا خوردن نداشت.بعد از غذا سریع به خونه رفتیم تا مواد غذایی پشت ماشین خراب نشه.وقتی که رسیدیم وسایل رو جا به جا کردیم و کمی دست به سر و روی خونه کشیدم و آروین هم مشغول بازی با ای پد شد.عصر برای خرید آب و دیگر وسایل به بیرون رفتیم و سری هم به فروشگاه livies زدیم اما آروین طبق معمول شیطنت کرد و ما زود برگشتیم.برای آروین یک سوپ جانانه درست کردیم ولی با زور فقط چند قاشق خورد.اولین شب رو که آروین اصلا نذاشت بخوابم چون که حسابی بینیش کیپ شده بود و نمی تونست نفس بکشه.صبح خیلی کسل از خواب پا شدم و همسری برای صبحانه بربری و تخم مرغ محلی گرفته بود که داخل بالکن کلی چسبید.برای ناهار قرار شد جوجه درست کنیم و بعد از جمع و جور کنار دریا رفتیم هوا عالی بود و یک عالمه اردک خوشگل کنار آب بازی میکردند و آروین همش دنبالشون میکرد و من همش دعواش میکردم که اذیتشون نکن.بعد از دریا برای اینکه حوصلمون سر نره به فروشگاه holiday رفتیم و همسر عزیزم طبق معمول همیشه حسابی برامون خرید کرد و تا بر گردیم خونه ساعت 2 شد و بساط کباب رو راه انداختیم.عصری با آروین ومهران پیاده رفتیم داخل شهر ولی به قدری شلوغ بود که نگو .مثل اینکه اونروز یکشنبه بازار بود و این همه شلوغی برای همین بود.ابتدا به یه مغازه برای خرید کولر گازی رفتیم و بعد با یکی از دوستای همسرم که شمالی بود برای خریدن زیتون و روغن زیتون رفتیم و اون جا بود که فهمیدیم اگه آشنا نداشته باشیم بهمون روغن زیتون پارافین دار میندازن...خدا بداد برسه با این مواد غذایی تقلبی........بستنی تاملی هم از قلم نیفتاد و از اونجایی که بستنی هاش فوق العاده هستش اون رو هم خوردیم و در راه برگشت به خونه یک مقدار هم از یکشنبه بازار خرید کردیم.آروین هم طبق معمول همش میگفت این تفنگ رو برام بخرین و هر چی میگفتیم جنسش خوب نیست گوش نمی کرد بالاخره با گریه برگشت خونه ولی قول گرفت فردا براش بخریم.از اونجایی که مهران آب و هوا رو چک کرده بود و میدونست از سه شنبه بارون میاد قرار شد دوشنبه رو به دو هزار بریم و همون جا غذا بخوریم.اون شب رو هم آروین تا صبح خوب نخوابید چون من حریف آروین و باباش نشدم و تا تونستن پفک و چیپس و بستنی خوردن و گلوی آروین حسابی بهم ریخت و تا صبح بیقرار بود و از اون جایی که بهشت زیر پای این مادران مظلوم هست باز تا صبح من نخوابیدم و بابای مهربون تا صبح خوابید.صبح بعد از صبحانه و جمع کردن یک مقدار وسایل مختصر به سمت دو هزار رفتیم.داخل جنگل از ماهی های پرورشی خریدیم و قرار شد همون رو روی زغال کباب کنیم و بخوریم.بعد از اینکه جای مناسبی پیدا کردیم .ماهی ها رو به سیخ کشیدیم و روی آتیش گذاشتیم اما کم کم ماهی ها داشت وا میرفت و مثل قبل نشد ولی با اون احوال به من و مهران که خیلی چسبید همون جا برمیداشتیم و با لیمو ونمک میخوردیم.راستی این رو یادم رفت بگم که آروین و مهرانم اب سواری هم کردند ولی من از اونجایی که میترسم سوار نشدم.بعد از ناهار مهران بلال ها رو داخل آتیش گذاشت و چایی زغالی رو هم به راه انداخت.جاتون خالی به من که خیلی خوش گذشت اخه من عاشق صدای طبیعتم و آرامش پیدا میکنم.بلال و چایی و نسکافه رو هم خوردیم و ساعت 4 راه افتادیم.تو راه برای آروین یه تفنگ خریدیم و اومدیم خونه.من شروع کردم به تمیز کردن خونه و کابینت ها و از اونجایی که دوست دارم دور و برم همیشه تمیز باشه حسابی همه جا رو تمیز کردم و بعد یه دوشی زدم و به فکر تدارک شام افتادیم.خداییش اگه این شکم نبود آدم چقدر راحت بود.........از شب شروع شد به باریدن و تا صبحبارید و خدا رو شکر آروین اونشب رو خوب خوابید چون خیلی مواظب بودم چیزهای مضر نخوره.سه شنبه هم از صبح داشت بارون میومد انگار شیر آسمون باز بود.برای ناهار قرمه سبزی بار گذاشتم و بقیه نظافت خونه رو انجام دادم و از اونجایی که ما دیر به دیر به شمال میریم وقتی هم میریم باید به نظافت خونه بیشتر برسیم.ساعت 4 عصر قرار شد به فروشگاه تین پوش بریم و همسری خرید کنه اما وقتی رسیدیم هنوز بسته بود و چند دوری بیرون زدین تا باز بشه ولی بارون به قدری شدید بود که جایی دیده نمیشد.بالاخره فروشگاه باز شد .من و همسرم هم که عاشق خرید باز حسابی ولخرجی کردیم و مهران کلی شلوار و پیراهن و حوله خرید و برگشتیم خونه.قرار بود برادرم چهارشنبه بیاد پیشمون اما منصرف شد.چهارشنبه صبح بعد از اینکه مهران بازی های اینچون رو دید رفتیم بیرون و تا چالوس رفتیم و رفتیم کنار خط هشت و از اونجایی که ساحلش زیباتره خیلی حال کردم.خدا رو شکر بارون بند اومده بود  ما لذتش رو بردیم.تو مسیر برگشت خرید کردیم و وقتی اومدیم خونه بساط ناهار رو براه انداختیم.قرار شد باز عصری بریم اون یکی شعبه ی تین پوش اما تا اینکه رفتیم داخل فروشگاه زنبور دست آروین رو زد و بچم داد و هوارش به هوا رفت.یه آقایی به دستش ادکلن زد ولی بچم دستش حسابی باد کرد و ما زود برگشتیم خونه.پسر گلم تا صبح از درد گریه کرد.دلم براش کباب شده بود که انقدر درد میکشید.صبح پنج شنبه به داروخانه رفتیم و برای دستش پماد خریدیم و مقداری خرید کردیم و برگشتیم خونه.شب تمام وسایل رو جمع و جور کردم و خونه رو هم مرتب کردم.جمعه صبح بعد از صبحانه ساعت 10 راه افتادیم حسابی بارون میومد .بین راه مقداری سوغاتی خریدیم.آروین باز طبق معمول داخل ماشین همش خواب بود.به مکارود رسیدیم و مپل همیشه کلی ماهی خریدیم.چون که ماهیاش حرف نداره.تو راه پرتقال میفروختند و بدمون نیومد پرتقال شمال رو  هم بخوریم.تو راه به جایی رسیدیم که همش مه بود و تو این هوا بلال خیلی حال میده.همسر عزیزم رفت خرید و خوردیم به من خیلی حال داد...در کل این مسافرت خیلی خوب بود و به من خوش گذشت...دوست دارم عشقممممممممممy.


 
اولین روز پیش دبستانی در مهد خانه آبی
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ : توسط : آروین و بابا و مامانم

امروز همون روزی بود که چند سال پیش وقتی یه بچه کوچیک و پف آلود و بی ابرو رو دادند تو بغلم فکر میکردم خیلی طول میکشه تا بزرگ بشه و از آب و گل در بیاد و به مدرسه بره.همش پیش خودم میگفتم کی میشه که آروینم بزرگ بشه و من دستش رو بگیرم و تو خیابون ها با هم راه بریم و حالا امروز صبح بعد از شش سال پسرم وارد پیش دبستانی شد و من هم خوشحال بودم و هم ناراحت که روزهای عمرمون چقدر زود میگذره .امروز صبح لباسهای سرمه ای رو که مهد داده بود تن آروین کردم و ساعت 8 صبح با یک جعبه شیرینی که بابا جون آروین زحمتش رو کشیده بود و تهیه کرده بود راهی مهد و پیش دبستانی خانه آبی شدیم.درست همون جایی که آروین تقریبا دو سالی میشه که برای مهدش میره و همون جا رو هم برای پیش دبستانیش انتخاب کرد.وقتی رسیدیم داخل مهد یه شعر زیبا داخل حیاط مدرسه پخش میشد و خاله فروزان و خاله مریم و خاله الناز و خاله فیروزه داشتند با بادکنک های زیبا بیرون رو تزیین میکردند.من هم از فرصت استفاده کردم و چند تایی عکس گرفتم و یک لحظه گریه ام گرفت که آروینم واقعا بزرگ شده و از خدا خواستم به همه ی بچه ها اول سلامتی بده که مهمترین سرمایه ی هر انسانی همینه.بعدش داخل مهد شدیم چند تایی از مامان ها هم بودند باز چند تا عکس از بچه ها و مامان ها گرفتم و برگشتم خونه.از امروز به بعد هم آروین بر خلاف روزهای دیگه که تا عصر تو مهد بود و ناهار رو هم همونجا میخورد و خاله میترای مهد با کلی غذای خوشمزه ازشون پذیرایی میکرد باید 12 برگرده خونه.به امید روزهای خیلی خوب برای همه ی بچه ها و آروینم که تمام زندگیم شده البته به همراه همسر عزیزم که برای ما خیلی زحمت میکشه.مرسی از همه ی دوستان که وبلاگ ما رو همراهی می کنید همتون رو دوست دارم و براتون بهترین ها رو از خداوند میخام. بوسسسسسسسسسس


 
دریاچه اووان خرداد 93 به همراه دوستان
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ : توسط : آروین و بابا و مامانم

ماه خرداد با تعدادی از دوست های مهران تصمیم گرفتیم بریم دریاچه اووان در الموت .البته چند بار هم قبلا رفته بودیم .با تعداد زیادی از بچه ها قرار گذاشتیم و ساعت 6 عصر رسیدیم .همه ی بچه ها در تدارک بر پا کردن چادر ها بودند چون قرار بود شب رو هم همون جا داخل چادرها بخوابیم.اما آروین وروجک فقط دنبال تنقلاتی بود که بچه ها خریده بودند و از هر کدوم یه چیزی بر می داشت و هول میکرد چیزی بهش نرسه.یکی از بچه ها عصرونه آش درست کرده بود و کیک خانگی هم آورده بود.خلاصه یک جا نشستن و بخور بخور شروع شد.برای شب هم آقایون بساط آتیش و جوجه کباب رو براه انداختند و چایی زغالی رو هم درست کردند.خلاصه جاتون خالی خیلی خوش گذشت.شب موقع خواب شد و هوا خیلی سرد بود و من دو تا پتو بیشتر نداشتم و چون تجربه ی تو چادر خوابیدن زیاد داشتم می دونستم این سرما در تحمل من یکی نیست.آروین خیلی ذوق داشت که داخل چادر بخوابه و زودتر از همه خوابش برد و من بردمش داخل چادر و هر چی داشتم روش انداختم.به همسرم گفتم ماشین رو بیار نزدیک چادر ها تا من داخلش بخوابم.دست همسری درد نکنه چون بخاری ماشین رو هم تا صبح به خاطر من روشن نگه داشت.ولی دلم همش پیش آروین و مهران بود که سردشون نشه.با هزار سختی داخل ماشین خوابم برده بود که دیدم یکی داره میزنه به شیشه ی ماشین.بلند شدم دیدم مهشید با قیافه ی یخ زده وایساده و میگه بزار بیام تو ماشین از سرما مردم.طفلک بچه ها تا صبح قندیل بسته بودند.ساعت 6 صبح بود که مهرانم اومد و گفت سردشه .من هم جام رو دادم بهش و اومدم بیرون.با علی رضا و هومن رفتیم دنبال چوب بگردیم برای چایی درست کردن و تا بچه ها بیدار بشن بساط چایی به راه بود.آروین با یه حس خوب و از سرما بیخبر از چادر بیرون اومد و یک حس خوشحال تو چهرش بود که شب رو تو چادر خوابیده.بچه ها یه سفره صبحانه ی جانانه انداختند و املت خوشمزه ی هم درست کردند.بعد از صبحانه همگی رفتیم قایق سواری  که خیلی خوب بود.بعد از ناهار هم راه افتادیم و برگشتیم در کل خیلی باحال بود.شب که برگشتیم خیلی خسته بودیم مبایل ها رو سایلنت کردیم و خوابیدیم.مثل اینکه تا صبح به ما زنگ میزدن.7 صبح بود که مبایل مهران زنگ خورد باز هم به دلم افتاد که خبر خوبی در راه نیست و متاسفانه درست حدس زدم مامان مهران یه چیزهایی گفت و قطع کرد و دیگه مهران تو حال خودش نبود و اون خبر فوت آریان پسر عموی 22 ساله مهران بود ..شوکه شدم و دیگه دنیا برام تیره و تار شد.........


 
کلاس فلوت
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ : توسط : آروین و بابا و مامانم

چند ماهی میشه که آروین رو کلاس موسیقی میذارم..که طبق روال معلوم در ابتدا با یک روش خیلی جالب نتها رو یاد گرفتند و بعد هم بلز رو یاد گرفتند که آروین خیلی علاقه ای به بلز نشون نداد و همیشه با اصرار من کار میکرد.وحالا هم چند وقتی میشه که دارن فلوت کار می کنند .البته نمیگم که به فلوت هم خیلی علاقه داره ولی باز بهتر از بلز کار میکنه ولی با کلی حرص و جوش خوردن من.بعضی اوقات از این همه سرو کله زدن باهاش سر کار کردن موسیقی خسته میشم ولی خیلی دوست دارم حالا که این همه زحمت بردن و آوردنش رو کشیدم و کلی سر کلاس ها نشستم و بیشتر از آروین درس پس دادم یه نتیجه ای این وروجک شیطون ما بگیره.بعضی اوقات فکر می کنم ایکاش یک کم بزرگتر میشد بعد میبردمش تا دست از این شیطنت هاش برداره.با تمام این احوال دوست دارم وقتی که بزرگ شد راهش رو خودش پیدا کنه و ازش لذت ببره و احساس خوشبختی کنه.


 
کلاس تکواندو مرداد 93
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ : توسط : آروین و بابا و مامانم

آروین چند هفته ای میشه که به کلاس تکواندو میره البته با اصرار پدرش که دوست داره پسرش ورزشکار بشه.یکی از دوستان همسرم به نام استاد خلیفه که مربی لیگ های جهانی هست و پیشنهاد داده که آروین رو به باشگاهش ببریم.البته تا به الان که آروین هیچ علاقه ای نشون نداده و فقط بازی میکنه و حرف هم گوش نمی ده.و من هم طبق معمول از دست کاراش حرص میخورم.اما باز حاضرم این همه راه رو برم تا شاید آروین علاقه مند بشه.هر موقع هم که با استاد رضایی و استاد خلیفه صحبت می کنم اونها میگن کاری به کارش نداشته باش و فعلا بیارش.پسرم امیدوارم یه روزی برسه که خودت علایقت رو پیدا کنی و تو زندگی شاد و خوشبخت باشی.


 
تولد آروین ( ورود به شش سالگی )
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ : توسط : آروین و بابا و مامانم

 

امسال قرار شد  به خواسته ی خود آروینم تولدش رو داخل مهد کودک بر گزار کنیم.چند روز قبل از تولدش هم قرار بود از عکاسی صبا بیان و ازشون عکس بگیرن .خدا رو شکر شرایط عکس گرفتن هم جفت و جور شد.چند روز قبل از عکاسی و تولد با آروین رفتیم و لباس هاش رو خریدیم و خیالم از این بابت راحت شد.آروینم خودش لباس هاش رو انتخاب کرد و خدا رو شکر پسرم خیلی هم خوش سلیقه تشریف دارن.از چند روز قبل هم یک سری لوازمی که برای تولد لازم بود مثل کارت دعوت که باز هم با خود آروین برای انتخابش رفتیم تهیه کردیم. همسر عزیزم هم کیک رو با طرح بن تن که آروین خیلی دوست داشت سفارش داد و یه سری کادو کوچک هم برای بچه ها تدارک دید.از مدیر مهد خانوم صفری هم خواستیم از عمو شهاب هم دعوت کنند تا تو تولد آروین بخونه و محفل رو شادتر کنه.از چند روز قبل آروین داشت مخ من رو میخورد که چند شب بخوابم تولدم میشه خلاصه روز تولد رسید و من و آروین رو بابایی رسوند مهد تا خودش بره و کیک رو بگیره.آروین کلی ذوق داشت و مثل داماد ها روی صندلی نشسته بود و احساس غرور میکرد.عمو شهاب هم با کمی تاخیر اومد و برنامه شروع شد.اول بچه ها رقصیدند و بعد هم شمع فوت کردن و کادو باز کردن.دست همه ی بچه ها و مربی ها هم درد نکنه که برای آروین کادو آورده بودند.خلاصه خیلی حس خوبی بود و به آروین هم خیلی خوش گذشت. امیدوارم ورود به شش سالگیش پر باشه از خوشی و سلامتی.


 
یرک مرداد 93
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ : توسط : آروین و بابا و مامانم

امسال تعطیلات عید فطر رو که چند روزی بود به اتفاق آروین جونم  مهرانم و خانواده همسرم به ده زیبای اونها به نام یرک رفتیم و طبق معمول هر سال یه حال جانانه بردیم.دوشنبه ظهر که ناهار رو خوردیم به همراه پدر شوهرم به دنبال محبوبه در مترو رفتیم و ساعت 4 راه افتادیم .اتوبان حسابی برای این چند روز تعطیلی شلوغ بود و هوا هم حسابی گرم.آروین از شدت گرما بلوزش رو در آورد تا خنک بشه.خلاصهبعد از 3 ساعت رسیدیم و مادر شوهرم و مادرشون که از چند هفته قبل اونجا بودند از دیدن ما و مخصوصا از دیدن آروین کلی خوشحال شدن.هوا برخلاف بقیه جاها سرد بود و من یه لباس کاموایی تنم کردم که پدر شوهرم حسابی خندید که تو که تا به اینجا برسیم گرمت بود حالا یک دفعه چی شد.شب شام رو که خوردیم همه زود خوابیدند و آروین هم از شدت خستگی زود خوابش برد اما من تا صبح از پا درد خوابم نبرد.چون هم دو هوا شده بودم و هم هوا سرد بود.البته  3 نفرمون زیر کرسی خوابیده بودند و حسابی جاشون گرم بود.فردا صبح زود بیدار شدیم  و مادر شوهرم یک آبگوشت دبش روی چراغ نفتی روی بالکن بار گذاشته بود و بو و عطرش آدم رو از خود بیخود میکرد و کنار اون یک سماور نفتی که روش هم چایی تازه دم برای صبحانه آماده بود .چون که عید فطر بود و امکان داشت هم دهی ها برای نو عید پدر شوهرم که به تازگی برادر زاده ی گلش رو از دست داده بود بیان خونشون.مادر شوهر و پدر شوهرم برای نماز عید فطر به مسجدی که دقیقا پایین خونشون بود رفتند.و بعد از صبحانه یکسری از فامیلها برای عید دیدنی آمدند و طبق رسم همیشگی پذیرایی و پذیرایی.عصر تصمیم گرفتیم با مهران و آروین و محبوبه بریم بالای کوه و خوشبختانه با کلی راه به جای مورد نظر رسدیم و در زیر یک درخت نشستیم و از اونجا همه ی ده رو تماشا کردیم و تعدادی هم با دوربین جدید محبوبه عکس گرفتیم.از فردا صبح آروین دو تا از دوستاش رو به نام امیر فراز و پرهام دید و از اون به بعد دیگه ما رو نشناخت و همش با اونها بود و هر لحظه خونه ی یکی بودند و با هم ای پد  بازی می کردند .من و خانواده شوهرم چند جایی برای عید دیدنی رفتیم .خیلی حال میده تو اینجور ده ها که همه همدیگه رو میشناسند بری مهمونی.همه ی آدماش کلی با صفا هستند و هر چیز دارند برای پذیرایی میارن وسط.البته وقتی هوا سرد میشه هیچکس داخل این ده نمیمونه و همه به تهران میرند و باز بعد از گرم شدن هوا به عنوان تفریحگاه بر می گردند.بعد از عید دیدنی به خونه اومدیم و من و محبوبه دست به کار شدیم و برای ناهار کتلت درست کردیم و سالاد رو هم مامان بزرگ محبوبه درست کرد.شب قرار بود خانواده عموی شوهرم هم پیش ما بیان اما به خاطر خراب شدن ماشین خیلی دیر وقت رسیدن و ما خواب بودیم و به طبقه پایین رفته بودند و اونجا خوابیده بودند.صبح به همراه بقیه یک صبحانه دبش با تمام مخلفات محلی به بدن زدیم و بساط ناهار رو که قرار بود جوجه درست کنیم به پایین بردیم که داخل یک جای مخصوص برای کباب بود و چند سال پیش اونجا رو درست کردند و خیلی باحاله درست کنیم.آروین هم که دوست های خودش رو پیدا کرده بود و برای شام و ناهار هم به زوری می اومد.من و مهران با هم رفتیم حسابی جاهای زیبای ده رو دور زدیم .من که عاشق زیبایی و سکوت و صدای آب و جیر جیرک های این ده هستم و به من حال خوبی میده.من از هر فرصتی برای دور زدن در داخل ده استفاده می کنم تا از سکوتش لذت ببرم.تا جمعه اونجا بودیم البته محبوبه صبح با یکی از اقوامش برگشت و ما هم ساعت 12 شب راه افتادیم برای برگشت البته آروین باز دوست داشت بمونه.با خانواده عمو نیمه شب این راه رو برگشتن باز وحشتناک بود چون هم خیلی راه پر پیچ و خمی و هم تاریک ولی خدا رو شکر 4 صبح بود که به خونه رسیدیم.


 
اردوی مهد کودک به باغ وحش
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ : توسط : آروین و بابا و مامانم

امروز سی ام اردیبهشت قرار بود مهدکودک بچه ها رو برای تفریح ببرن به باغ وحش.خیلی می ترسیدم بره چون برای اولین بار بود که بدون ما جایی می رفت.اما به خدا توکل کردم و قرار شد آروین 5 ساله با بجه ها برن.ساعت 7 صبح آروین از خواب بلند شده و میگه مامان زود باش صبحونه رو بده میخام برم.من هم با کلی ماچ و بوسه حاضرش کردم و ساعت 8 رفتیم.رفت داخل مهد ولی دلم همش باهاش بود.ساعت 3 رفتم دنبالش داشت برام تعریف می کرد سوار اتوبوس شدند.دست خاله میترا رو گرفته و کنار کسری نشسته.چه حیوون هایی رو دیده و ناهار ساندویچ کتلت خوردند.و داخل ماشین آبمیوه با کیک خوردند.خیلی ذوق میکردم وقتی برام تعریف می کرد.در کل تجربه خوبی بود.


 
← صفحه بعد