شب یلدا 30 آذر 92
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

 

چند روز پیش مدیر مهد کودک آروین از والدین خواستند تا یک مبلغی رو بابت جشن شب یلدا که قرار بود تو مهد برگذار بشه بپردازند.من که خیلی خوشحال شدم چون که خیلی دوست داشتم آروین با مفهوم این شب آشنایی بهتر پیدا بکنه و با دوستاش روز خوبی رو تجربه کنه.آروین رو صبح بردم مهد و دیدم سالن رو صندلی چیده بودند و یک کرسی هم گذاشته بودند وسط با کلی مخلفات روی اون.من که خیلی خوشم اومد.عمو سینا رو هم آورده بودند تا برنامه اجرا کنه و از فیلمبرداری صبا هم اومده بودند برای فیلم و عکس.خانم صفری و خاله میترا و الهه جون با بقیه مربی ها سرگرم درست کردن سفره شب یلدا بودند.خلاصه خیلی حس خوبی بود.من هم چند تا عکس گرفتم و برگشتم خونه.ساعت 1 هم رفتم دنبال آروین که دیدم همه پدر و مادرها برای بردن بچه ها اومدند و حیاط خیلی شلوغه.بچه ها از مهد می اومدند بیرون با کلی مخلفات تو دستشون.آروین هم کلی ذوق داشت و همش داشت شعر شب یلدا شب زیبا رو برای من میخوند.برای شب هم خونه مامان و بابام دعوت بودیم که قرار بود ساناز و اروند و آقای بهنام کیا هم بیان.شام هم مامانم طبق رسم همیشگی سبزی پلو با ماهی و کوکو درست کرده بود و کلی مخلفات رو میز برای خوردن.آقای بهنام کیا هم زحمت کشیده بودند با یک دیس آجیل شب چله اومده بودند.ساناز که حسابی سرما خورده بود و صداش در نمی اومد.بیتا هم حالش بدتر از ساناز بود و خوابیده بود ولی در کل خیلی خوب بود و جای خیلی ها خالی بود.در ضمن مهد آروین از این روز یک فیلم قشنگ گرفته بودند که بعد از چند روز به ما دادند و من وقتی این فیلم رو می دیدم گریم گرفت چون احساس کردم آروین بزرگ شده و از خداوند خواستم همه بچه ها رو سلامت در پناه خودش نگه داره.


 
مهمون های عزیز
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

چند هفته ای بود که می خواستم ساناز و اروند عزیز رو دعوت کنم اما هر هفته یه چیزی پیش می اومد ( یا ما سرما خورده بودیم یا ساناز و اروند حال ندار بودند). خلاصه 22 آذز بعد از دو ماه از اومدنشون از کانادا با پدر و مادر ساناز و خانواده خودم و خواهرم دعوت کردم و قرار شد چند روزی پیش ما بمونند.ابتدا تمییز کردن خونه و خرید و بعد پخت و پز .شب قبل کرم باواریا و ژله رو درست کردم و فردا صبح هم دو جور غذا بار گذاشتم و بعد بقیه کارها از جمله سالاد و خیار ماست و در آوردن ظروف .آروین گلم هم کمکم کرد خونه رو جارو برقی کشید و به من میگفت مامان بذار میوه ها رو من بشورم و خشک کنم .منم گذاشتم تا احساس بزرگی کنه و کمک کنه و کلی حال کردم.عصر هم باقالی پلو و برنج زعفرانی رو آماده کردم . اول مامانم و مهرداد اومدند و بعد از مدتی بقیه اومدند . اروند عزیز چون داره دندون در میاره یک مقدار بیقراره. ساناز جون هم همیشه به سختی غذا میخوره .چون که اروند اصلا دوست نداره از مامانش دور بشه.شب بابا و مامان ساناز و مهرداد رفتند.اما بقیه شب موندند .صبح آروین رو بردم مهد و ناهار هم براش گذاشتم تا مهسا و بیتا یک نفسی تازه کنند چون وقتی آروین خونه باشه اون دو تا باید فقط به فرمایش های آروین گوش بدند که یا باید پای کامپیوتر بازی نگاه کنند و یا نقاشی براش بکشند و حق تکون خوردن ندارند.امروز مهد آروین دندان پزشک اومده بود و به آروین کاغذ داده بودند که دندون جلو پوسیدگی سطحی داره .مهسا هم عصری رفت دنبال آروین. میترا و بچه ها تا شب پیش ما بودند و بعد رفتند.ساناز و مامانم روز بعد هم پیش ما بودند.آروین حسابی با اروند حسودی میکنه و به من میگه نازش نکن ولی مگه میشه خوشگل عمه رو بغل نکرد. اما وقتی من نیستم آروین به اروند بیشتر توجه میکنه و براش شعر میخونه و نازش میکنه.روز بعدش رفتیم خونه میترا برای ناهار و تا شب موندیم و بعد از شام اومدیم خونه.آروین همش به ساناز میگه تو اینجا بمون اما اروند رو بذار بره .این بچه عجب وروجکیه.روز بعد هم پدر ساناز اومد دنبالشون و اونها رو برد.دلم براشون تنگ شد.وقتی آروین هم از مهد برگشت همش میگفت چرا ساناز و اروند رفتند و ناراحت بود.


 
رفتن به باغ و سرما خوردگی
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

ماه آذر بود که دندون عقلم رو جراحی کردم خدا روز بد نشونتون نده خیلی درد داشت و به مدت دو هفته دمار از روزگارم در آورد. سه روز بود جراحی کرده بودم که مهمون خونمون اومد مامان بزرگ آروین به همراه عمه های خوبش.اون روز آروین مهد بود و من هم از مدیر مهد خواستم اون روز رو از بیرون براش غذا بگیره و خودم و مهران هم برای ناهار رفتیم رستوران جوان و بعد از اون رفتیم مترو دنبال مامان و محبوبه. محبوبه رو گذاشتیم خونه و با مامان رفتیم یه سری خرید داشتیم که انجام دادیم و اومدیم خونه و برای شام لازانیا درست کردم اما دندونم خیلی درد میکرد و تو این مدت حسابی قرص های زیادی خورده بودم و با قرص آروم نگه می داشتم.شب مادر شوهرم و محبوبه موندند و صبح پنچشنبه مریم و مارال هم اومدند پیشمون و برای ناهار شیرازی پلو تدارک دیدم.عصر شوهر مریم زنگ زد و گفت علی حبیبی گفته شب رو بریم باغشون. البته من اول نمی خواستم برم چون حال درست و درمونی نداشتم و آروین هم یک مقدار حالا ندار بود اما به خاطر نظر جمع حاضر شدم برم .علی و اکبر و لیلا اومدند کرج و همگی با هم راه افتادیم البته به غیر از مادر شوهرم که رفت خونه برادرش تا شب رو اونجا بمونه. آروین طبق معمول تو ماشین خوابید. داخل باغ زیباشون یک خونه کلبه ای خیلی قشنگ داشتند اما چون تازه رسیده بودیم خیلی سرد بود و تا گرم بشه چند ساعتی طول کشید و من کف پاهام داشت یخ میکرد. علی و اکبر مواد جوجه رو آماده کردند و بقیه چیزها رو داخل یخچال گذاشتیم و کباب رو داخل حیاط درست کردند و تازه آروین از خواب بیدار شد.شب رو اونجا خوابیدیم و صبح صبحونه رو خوردیم و قرار شد ناهار رو هم همونجا بمونیم .همگی با هم هفت خبیث معروف رو هم بازی کردیم و بعد ازناهار راه افتادیم.داخل ماشین من احساس کردم حالم زیاد خوب نیست ولی فکر نمیکردم همین سرما خوردگی من و آروین رو یک هفته بندازه.فرداش از دوباره مهمون داشتم .ساناز و اروند قرار بود بیان و چند روزی بمونند .صبح که از خواب بیدار شدم تا غذا رو درست کنم دیدم از بدن درد دارم میمیرم و البته نیمه های شب هم تب و لرز داشتم .آروین هم اصلا حالش خوب نبود و برای همین زنگ زدم که ساناز نیاد. وقتی دیدم حالمون خیلی بده و آروین همش داره بهونه میگیره زنگ زدم مهسا اومد پیشمون.ساعت 3 بود که دیدم نمی تونم تحمل کنم و با مهران رفتیم دکترو با کلی دارو برگشتیم البته من یه آمپول زدم.مامانم هم اومد تا به ما رسیدگی کنه اما بنده خدا بعد از چند روز از ما این ویروس رو گرفت و مریض شد و رفت خونشون .این یک هفته هم آروین باز نتونست مثل دفعه پیش بره مهد و خونه نشین شد.


 
عکس های مهد در پنج سالگی
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

مهد کودک خانه آبی که آروین هشت ماهی میشه به اونجا میره از بچه ها داخل مهد عکسهای قشنگی گرفتند که از نظر قیمت هم خیلی منصفانه بود. من که خودم از عکس ها خیلی خوشم اومد. از آروین بگم که تو این مدت که به مهد میره از لحاظ رفتار و اخلاق خیلی تغییر کرده و کلی چیز های خوب یاد گرفته.دست خانم صفری و خاله میترا و خاله الهه و زینت جون درد نکنه که انقدر به بچه ها لطف می کنند و درس های خوبی یادشون می دند.آروین تو مهد شعرهای زیادی یاد گرفته اما یکی از شعر ها رو هر روز میخونه( سلام مامان سلام بابا  من بلدم سلام بدم  سلام ندم بی ادبم این درس اول ماست  بهترین درس دنیاست ). خدا رو شکر تو مهد مربی ها ازش راضین و میگن که آروین خیلی تغییر کرده. آروین دوست های زیادی هم پیدا کرده به نامهای ( شمیسا. امیر علی. روژین. کسری.سارینا.کیانا و صبا). تازه آروین نقاشیهاش خیلی خوب شده و علاقش به نقاشی زیاد شده.از نظر من که خیلی خوب شد آروینم رفت مهد چون داخل خونه فقط تلویزیون نگاه میکرد و وقتش بیخودی تلف میشد.آروین سه روز در هفته هم تا عصر تو مهد میمونه و من براش ناهارش رو میذارم.اوایل پلو نمی خورد چون که براش سخت بود و من فقط براش غذاهای کبابی میذاشتم اما الان پلو هم میذارم.


 
کلاس موسیقی آموزشگاه باربد سال 92 پنج سالگی
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

هشتم مهر 92 تصمیم گرفتیم آروین رو در کلاس موسیقی ثبت نام کنیم . البته از قبل هم خیلی دوست داشتم ببرمش . بالاخره ثبت نام کردیم و قرار شد در هفته یک روز دوشنبه ها روزی

یک ساعت در کلاس شرکت کنند. داخل کلاس 6 نفر بچه 5 ساله هستند با نامهای رادین. آرمین.امیر علی .رایکا و باران که همگی باید به همراه مادرها در کلاس شرکت بکنند که خیلی نوع تدریس جالب و برای من عجیب بود چون خود من یک تصور دیگه از کلاس موسیقی داشتم .جوری با بچه ها کار میشه که از کلاس خسته نشند و گام به گام یاد بگیرند .اوایل که فقط شعر و یک سری بازی بود اما بعد از ده جلسه افروز جون نت ها رو یاد میده که اون هم سیستم جالب خودش رو داره مثلا نت دو رو نشون بچه ها میده و بعد کدامیش رو میگه و بعد قرار میشه با خمیر درستش کنندو بعد بازی می کنند. اوایل آروین زیاد گوش نمیداد و کار خودش رو میکرد ولی جدیدا باز بهتر شده. در هر صورت امیدوارم بتونیم ادامه بدیم.


 
ماه محرم آبان 92
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

گفتم که یک ماهی میشه اروند و ساناز جون از کانادا اومدند ایران و این مدت خونه پدر و مادر ساناز جون هستند .روز سه شنبه 21 آبان ساعت 10 صبح ساناز با مامان و باباش اومدند دنبال من و آروین و همگی با هم رفتیم خونه مامان و بابام.مامانم یه فسنجون خوشمزه گذاشته بود که از خوردنش سیر نمی شدی . ابته آقای بهنام کیا و خانومش ناهار نموندند.شب هم مهسا و بیتا و میترا اومدند و مهسا برای اروند چند دست لباس خوشگل خریده بود .همگی با اروند سرگرم بودیم و داشتیم حسابی با وجود این فرشته کوچولو حال می کردیم .آروین هم طبق معمول داشت تو اتاق مهرداد ایکس باکس بازی می کرد و خیلی ما رو تحویل نمی گرفت.فرداش روز تاسوعا بود و مهران برای حلیم پزون رفته بود تهران .چهارشنبه 22 آبان روز تاسوعا مهران با کلی حلیم اومد و محبوبه هم اومده بود و بعد از صبحانه رفت خونه داییم که هر سال نظری دارند. مامان ومیترا هم طبق رسم همیشگی گوسفند قربونی کردند و تا شب همگی سرگرم درست کردن وسایل نذری روز عاشورا بودیم. هر کس یه کاری می کرد .مامان و بابام با مهران و میترا گوشت ها رو خرد می کردند. من و بیتا و محبوبه سیب زمینی پوست می کردیم و مهسا برنج و لپه پاک می کرد. خلاصه هر کس تا شب به کاری مشغول بود . ناهار که از خونه داییم قیمه نسار مهران آورد و شب هم جاتون خالی مامانم جغور بغور درست کرد.صبح روز پنجشنبه هم عاشورا بود و مهران صبح زود با عموش رفت الموت.برای ناهار مامانم هر سال قیمه درست می کنه و مهمون هم می آد و برای همین مامان از صبح داشت کارها رو انجام می داد. صبح هم خالم اومد و سیب زمینی ها رو سرخ کرد . برای ناهار هم زندایی هام با داییم و خانواده خالم اومدند و مامان و بابای ساناز هم اومدند. جاتون خالی غذا خیلی خوشمزه شده بود.شب هم مامان و بابای ساناز موندند و تا شب همه با اروند سرگرم بودند.صبح روز بعد محبوبه با آقای بهنام کیا و ساناز رفتند تهران.مهران هم ساعت 3 از یرک برگشت. شب رو هم خونه بابام موندیم و صبح برگشتیم خونه اما میترا و بچه ها اونجا موندند. صبح هم آروین رو بردم مهد.


 
تولد ترمه
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

دوازدهم آبان تولد ترمه دختر ترانه جون بود که من و آروین رو هم دعوت کرده بودند البته تولدش رو به خاطر ماه محرم یه دو هفته زودتر گرفته بودند. مهران ما رو رسوند سعادت آباد و خودش رفت پیش دوستش. جاتون خالی خیلی تولد خوبی بود و حسابی سنگ تموم گذاشته بودند و همه چیز عالی بود .به آروین هم خیلی خوش گذشت و با عروسک میکی موس که برای سرگرمی بچه ها آورده بودند بهش خوش گذشت.کلی هم به بچه ها کادو دادند.در کل خیلی خوب بود.


 
مسافر کوچولوی ما اروند جون
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

بیست و نهم مهر برادر زاده 6 ماهه من برای اولین بار داشت میومد ایران و ما کلی ذوق داشتیم ولی چون خیلی دیر وقت به فرودگاه می رسیدن فقط مامانم با مهرداد و مهسا و بیتا رفتند فرودگاه. من و مهران و آروین هم بعد از 2 روز رفتیم دیدنشون خونه بابای ساناز جون.من کلی ذوق داشتم و اصلا دوست نداشتم اروند رو زمین بذارم و با اصرار ساناز ما شب رو اونجا خوابیدیم .البته چون اروند مثل بچگی های آروین شب زنده داره و نمی خوابه من و ساناز هم تا صبح حرف زدیم. اصلا فکرش رو هم نمی کردم آروین به بودن یک بچه دیگه اینهمه حسادت کنه و چون من اروند رو بغل می کردم همش من رو میزد و یواشکی اروند رو هم میزد. خلاصه این هم تجربه جالبی بود.شب هم همگی برگشتیم کرج اما متاسفانه آروین حسابی مریض شد و تا دو هفته نتونست بره مهد کودک و حسابی اسهال  استفراغ داشت و بچم کلی آب شد و من هم از این همه شب بیداری به خاطر تب آروین خسته شدم ولی چه میشه کرد.و از اونجایی که آروین چند جلسه ای هست که میره کلاس موسیقی یک روز رو هم برای این وضعیتش نبردم البته مربیش میگه تا جایی که امکان داره غیبت نکنید.


 
← صفحه بعد