یرک مرداد 93
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ : توسط : آروین و بابا و مامانم

امسال تعطیلات عید فطر رو که چند روزی بود به اتفاق آروین جونم  مهرانم و خانواده همسرم به ده زیبای اونها به نام یرک رفتیم و طبق معمول هر سال یه حال جانانه بردیم.دوشنبه ظهر که ناهار رو خوردیم به همراه پدر شوهرم به دنبال محبوبه در مترو رفتیم و ساعت 4 راه افتادیم .اتوبان حسابی برای این چند روز تعطیلی شلوغ بود و هوا هم حسابی گرم.آروین از شدت گرما بلوزش رو در آورد تا خنک بشه.خلاصهبعد از 3 ساعت رسیدیم و مادر شوهرم و مادرشون که از چند هفته قبل اونجا بودند از دیدن ما و مخصوصا از دیدن آروین کلی خوشحال شدن.هوا برخلاف بقیه جاها سرد بود و من یه لباس کاموایی تنم کردم که پدر شوهرم حسابی خندید که تو که تا به اینجا برسیم گرمت بود حالا یک دفعه چی شد.شب شام رو که خوردیم همه زود خوابیدند و آروین هم از شدت خستگی زود خوابش برد اما من تا صبح از پا درد خوابم نبرد.چون هم دو هوا شده بودم و هم هوا سرد بود.البته  3 نفرمون زیر کرسی خوابیده بودند و حسابی جاشون گرم بود.فردا صبح زود بیدار شدیم  و مادر شوهرم یک آبگوشت دبش روی چراغ نفتی روی بالکن بار گذاشته بود و بو و عطرش آدم رو از خود بیخود میکرد و کنار اون یک سماور نفتی که روش هم چایی تازه دم برای صبحانه آماده بود .چون که عید فطر بود و امکان داشت هم دهی ها برای نو عید پدر شوهرم که به تازگی برادر زاده ی گلش رو از دست داده بود بیان خونشون.مادر شوهر و پدر شوهرم برای نماز عید فطر به مسجدی که دقیقا پایین خونشون بود رفتند.و بعد از صبحانه یکسری از فامیلها برای عید دیدنی آمدند و طبق رسم همیشگی پذیرایی و پذیرایی.عصر تصمیم گرفتیم با مهران و آروین و محبوبه بریم بالای کوه و خوشبختانه با کلی راه به جای مورد نظر رسدیم و در زیر یک درخت نشستیم و از اونجا همه ی ده رو تماشا کردیم و تعدادی هم با دوربین جدید محبوبه عکس گرفتیم.از فردا صبح آروین دو تا از دوستاش رو به نام امیر فراز و پرهام دید و از اون به بعد دیگه ما رو نشناخت و همش با اونها بود و هر لحظه خونه ی یکی بودند و با هم ای پد  بازی می کردند .من و خانواده شوهرم چند جایی برای عید دیدنی رفتیم .خیلی حال میده تو اینجور ده ها که همه همدیگه رو میشناسند بری مهمونی.همه ی آدماش کلی با صفا هستند و هر چیز دارند برای پذیرایی میارن وسط.البته وقتی هوا سرد میشه هیچکس داخل این ده نمیمونه و همه به تهران میرند و باز بعد از گرم شدن هوا به عنوان تفریحگاه بر می گردند.بعد از عید دیدنی به خونه اومدیم و من و محبوبه دست به کار شدیم و برای ناهار کتلت درست کردیم و سالاد رو هم مامان بزرگ محبوبه درست کرد.شب قرار بود خانواده عموی شوهرم هم پیش ما بیان اما به خاطر خراب شدن ماشین خیلی دیر وقت رسیدن و ما خواب بودیم و به طبقه پایین رفته بودند و اونجا خوابیده بودند.صبح به همراه بقیه یک صبحانه دبش با تمام مخلفات محلی به بدن زدیم و بساط ناهار رو که قرار بود جوجه درست کنیم به پایین بردیم که داخل یک جای مخصوص برای کباب بود و چند سال پیش اونجا رو درست کردند و خیلی باحاله درست کنیم.آروین هم که دوست های خودش رو پیدا کرده بود و برای شام و ناهار هم به زوری می اومد.من و مهران با هم رفتیم حسابی جاهای زیبای ده رو دور زدیم .من که عاشق زیبایی و سکوت و صدای آب و جیر جیرک های این ده هستم و به من حال خوبی میده.من از هر فرصتی برای دور زدن در داخل ده استفاده می کنم تا از سکوتش لذت ببرم.تا جمعه اونجا بودیم البته محبوبه صبح با یکی از اقوامش برگشت و ما هم ساعت 12 شب راه افتادیم برای برگشت البته آروین باز دوست داشت بمونه.با خانواده عمو نیمه شب این راه رو برگشتن باز وحشتناک بود چون هم خیلی راه پر پیچ و خمی و هم تاریک ولی خدا رو شکر 4 صبح بود که به خونه رسیدیم.


 
اردوی مهد کودک به باغ وحش
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ : توسط : آروین و بابا و مامانم

امروز سی ام اردیبهشت قرار بود مهدکودک بچه ها رو برای تفریح ببرن به باغ وحش.خیلی می ترسیدم بره چون برای اولین بار بود که بدون ما جایی می رفت.اما به خدا توکل کردم و قرار شد آروین 5 ساله با بجه ها برن.ساعت 7 صبح آروین از خواب بلند شده و میگه مامان زود باش صبحونه رو بده میخام برم.من هم با کلی ماچ و بوسه حاضرش کردم و ساعت 8 رفتیم.رفت داخل مهد ولی دلم همش باهاش بود.ساعت 3 رفتم دنبالش داشت برام تعریف می کرد سوار اتوبوس شدند.دست خاله میترا رو گرفته و کنار کسری نشسته.چه حیوون هایی رو دیده و ناهار ساندویچ کتلت خوردند.و داخل ماشین آبمیوه با کیک خوردند.خیلی ذوق میکردم وقتی برام تعریف می کرد.در کل تجربه خوبی بود.


 
شب یلدا 30 آذر 92
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

 

چند روز پیش مدیر مهد کودک آروین از والدین خواستند تا یک مبلغی رو بابت جشن شب یلدا که قرار بود تو مهد برگذار بشه بپردازند.من که خیلی خوشحال شدم چون که خیلی دوست داشتم آروین با مفهوم این شب آشنایی بهتر پیدا بکنه و با دوستاش روز خوبی رو تجربه کنه.آروین رو صبح بردم مهد و دیدم سالن رو صندلی چیده بودند و یک کرسی هم گذاشته بودند وسط با کلی مخلفات روی اون.من که خیلی خوشم اومد.عمو سینا رو هم آورده بودند تا برنامه اجرا کنه و از فیلمبرداری صبا هم اومده بودند برای فیلم و عکس.خانم صفری و خاله میترا و الهه جون با بقیه مربی ها سرگرم درست کردن سفره شب یلدا بودند.خلاصه خیلی حس خوبی بود.من هم چند تا عکس گرفتم و برگشتم خونه.ساعت 1 هم رفتم دنبال آروین که دیدم همه پدر و مادرها برای بردن بچه ها اومدند و حیاط خیلی شلوغه.بچه ها از مهد می اومدند بیرون با کلی مخلفات تو دستشون.آروین هم کلی ذوق داشت و همش داشت شعر شب یلدا شب زیبا رو برای من میخوند.برای شب هم خونه مامان و بابام دعوت بودیم که قرار بود ساناز و اروند و آقای بهنام کیا هم بیان.شام هم مامانم طبق رسم همیشگی سبزی پلو با ماهی و کوکو درست کرده بود و کلی مخلفات رو میز برای خوردن.آقای بهنام کیا هم زحمت کشیده بودند با یک دیس آجیل شب چله اومده بودند.ساناز که حسابی سرما خورده بود و صداش در نمی اومد.بیتا هم حالش بدتر از ساناز بود و خوابیده بود ولی در کل خیلی خوب بود و جای خیلی ها خالی بود.در ضمن مهد آروین از این روز یک فیلم قشنگ گرفته بودند که بعد از چند روز به ما دادند و من وقتی این فیلم رو می دیدم گریم گرفت چون احساس کردم آروین بزرگ شده و از خداوند خواستم همه بچه ها رو سلامت در پناه خودش نگه داره.


 
مهمون های عزیز
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

چند هفته ای بود که می خواستم ساناز و اروند عزیز رو دعوت کنم اما هر هفته یه چیزی پیش می اومد ( یا ما سرما خورده بودیم یا ساناز و اروند حال ندار بودند). خلاصه 22 آذز بعد از دو ماه از اومدنشون از کانادا با پدر و مادر ساناز و خانواده خودم و خواهرم دعوت کردم و قرار شد چند روزی پیش ما بمونند.ابتدا تمییز کردن خونه و خرید و بعد پخت و پز .شب قبل کرم باواریا و ژله رو درست کردم و فردا صبح هم دو جور غذا بار گذاشتم و بعد بقیه کارها از جمله سالاد و خیار ماست و در آوردن ظروف .آروین گلم هم کمکم کرد خونه رو جارو برقی کشید و به من میگفت مامان بذار میوه ها رو من بشورم و خشک کنم .منم گذاشتم تا احساس بزرگی کنه و کمک کنه و کلی حال کردم.عصر هم باقالی پلو و برنج زعفرانی رو آماده کردم . اول مامانم و مهرداد اومدند و بعد از مدتی بقیه اومدند . اروند عزیز چون داره دندون در میاره یک مقدار بیقراره. ساناز جون هم همیشه به سختی غذا میخوره .چون که اروند اصلا دوست نداره از مامانش دور بشه.شب بابا و مامان ساناز و مهرداد رفتند.اما بقیه شب موندند .صبح آروین رو بردم مهد و ناهار هم براش گذاشتم تا مهسا و بیتا یک نفسی تازه کنند چون وقتی آروین خونه باشه اون دو تا باید فقط به فرمایش های آروین گوش بدند که یا باید پای کامپیوتر بازی نگاه کنند و یا نقاشی براش بکشند و حق تکون خوردن ندارند.امروز مهد آروین دندان پزشک اومده بود و به آروین کاغذ داده بودند که دندون جلو پوسیدگی سطحی داره .مهسا هم عصری رفت دنبال آروین. میترا و بچه ها تا شب پیش ما بودند و بعد رفتند.ساناز و مامانم روز بعد هم پیش ما بودند.آروین حسابی با اروند حسودی میکنه و به من میگه نازش نکن ولی مگه میشه خوشگل عمه رو بغل نکرد. اما وقتی من نیستم آروین به اروند بیشتر توجه میکنه و براش شعر میخونه و نازش میکنه.روز بعدش رفتیم خونه میترا برای ناهار و تا شب موندیم و بعد از شام اومدیم خونه.آروین همش به ساناز میگه تو اینجا بمون اما اروند رو بذار بره .این بچه عجب وروجکیه.روز بعد هم پدر ساناز اومد دنبالشون و اونها رو برد.دلم براشون تنگ شد.وقتی آروین هم از مهد برگشت همش میگفت چرا ساناز و اروند رفتند و ناراحت بود.


 
رفتن به باغ و سرما خوردگی
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

ماه آذر بود که دندون عقلم رو جراحی کردم خدا روز بد نشونتون نده خیلی درد داشت و به مدت دو هفته دمار از روزگارم در آورد. سه روز بود جراحی کرده بودم که مهمون خونمون اومد مامان بزرگ آروین به همراه عمه های خوبش.اون روز آروین مهد بود و من هم از مدیر مهد خواستم اون روز رو از بیرون براش غذا بگیره و خودم و مهران هم برای ناهار رفتیم رستوران جوان و بعد از اون رفتیم مترو دنبال مامان و محبوبه. محبوبه رو گذاشتیم خونه و با مامان رفتیم یه سری خرید داشتیم که انجام دادیم و اومدیم خونه و برای شام لازانیا درست کردم اما دندونم خیلی درد میکرد و تو این مدت حسابی قرص های زیادی خورده بودم و با قرص آروم نگه می داشتم.شب مادر شوهرم و محبوبه موندند و صبح پنچشنبه مریم و مارال هم اومدند پیشمون و برای ناهار شیرازی پلو تدارک دیدم.عصر شوهر مریم زنگ زد و گفت علی حبیبی گفته شب رو بریم باغشون. البته من اول نمی خواستم برم چون حال درست و درمونی نداشتم و آروین هم یک مقدار حالا ندار بود اما به خاطر نظر جمع حاضر شدم برم .علی و اکبر و لیلا اومدند کرج و همگی با هم راه افتادیم البته به غیر از مادر شوهرم که رفت خونه برادرش تا شب رو اونجا بمونه. آروین طبق معمول تو ماشین خوابید. داخل باغ زیباشون یک خونه کلبه ای خیلی قشنگ داشتند اما چون تازه رسیده بودیم خیلی سرد بود و تا گرم بشه چند ساعتی طول کشید و من کف پاهام داشت یخ میکرد. علی و اکبر مواد جوجه رو آماده کردند و بقیه چیزها رو داخل یخچال گذاشتیم و کباب رو داخل حیاط درست کردند و تازه آروین از خواب بیدار شد.شب رو اونجا خوابیدیم و صبح صبحونه رو خوردیم و قرار شد ناهار رو هم همونجا بمونیم .همگی با هم هفت خبیث معروف رو هم بازی کردیم و بعد ازناهار راه افتادیم.داخل ماشین من احساس کردم حالم زیاد خوب نیست ولی فکر نمیکردم همین سرما خوردگی من و آروین رو یک هفته بندازه.فرداش از دوباره مهمون داشتم .ساناز و اروند قرار بود بیان و چند روزی بمونند .صبح که از خواب بیدار شدم تا غذا رو درست کنم دیدم از بدن درد دارم میمیرم و البته نیمه های شب هم تب و لرز داشتم .آروین هم اصلا حالش خوب نبود و برای همین زنگ زدم که ساناز نیاد. وقتی دیدم حالمون خیلی بده و آروین همش داره بهونه میگیره زنگ زدم مهسا اومد پیشمون.ساعت 3 بود که دیدم نمی تونم تحمل کنم و با مهران رفتیم دکترو با کلی دارو برگشتیم البته من یه آمپول زدم.مامانم هم اومد تا به ما رسیدگی کنه اما بنده خدا بعد از چند روز از ما این ویروس رو گرفت و مریض شد و رفت خونشون .این یک هفته هم آروین باز نتونست مثل دفعه پیش بره مهد و خونه نشین شد.


 
عکس های مهد در پنج سالگی
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

مهد کودک خانه آبی که آروین هشت ماهی میشه به اونجا میره از بچه ها داخل مهد عکسهای قشنگی گرفتند که از نظر قیمت هم خیلی منصفانه بود. من که خودم از عکس ها خیلی خوشم اومد. از آروین بگم که تو این مدت که به مهد میره از لحاظ رفتار و اخلاق خیلی تغییر کرده و کلی چیز های خوب یاد گرفته.دست خانم صفری و خاله میترا و خاله الهه و زینت جون درد نکنه که انقدر به بچه ها لطف می کنند و درس های خوبی یادشون می دند.آروین تو مهد شعرهای زیادی یاد گرفته اما یکی از شعر ها رو هر روز میخونه( سلام مامان سلام بابا  من بلدم سلام بدم  سلام ندم بی ادبم این درس اول ماست  بهترین درس دنیاست ). خدا رو شکر تو مهد مربی ها ازش راضین و میگن که آروین خیلی تغییر کرده. آروین دوست های زیادی هم پیدا کرده به نامهای ( شمیسا. امیر علی. روژین. کسری.سارینا.کیانا و صبا). تازه آروین نقاشیهاش خیلی خوب شده و علاقش به نقاشی زیاد شده.از نظر من که خیلی خوب شد آروینم رفت مهد چون داخل خونه فقط تلویزیون نگاه میکرد و وقتش بیخودی تلف میشد.آروین سه روز در هفته هم تا عصر تو مهد میمونه و من براش ناهارش رو میذارم.اوایل پلو نمی خورد چون که براش سخت بود و من فقط براش غذاهای کبابی میذاشتم اما الان پلو هم میذارم.


 
کلاس موسیقی آموزشگاه باربد سال 92 پنج سالگی
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

هشتم مهر 92 تصمیم گرفتیم آروین رو در کلاس موسیقی ثبت نام کنیم . البته از قبل هم خیلی دوست داشتم ببرمش . بالاخره ثبت نام کردیم و قرار شد در هفته یک روز دوشنبه ها روزی

یک ساعت در کلاس شرکت کنند. داخل کلاس 6 نفر بچه 5 ساله هستند با نامهای رادین. آرمین.امیر علی .رایکا و باران که همگی باید به همراه مادرها در کلاس شرکت بکنند که خیلی نوع تدریس جالب و برای من عجیب بود چون خود من یک تصور دیگه از کلاس موسیقی داشتم .جوری با بچه ها کار میشه که از کلاس خسته نشند و گام به گام یاد بگیرند .اوایل که فقط شعر و یک سری بازی بود اما بعد از ده جلسه افروز جون نت ها رو یاد میده که اون هم سیستم جالب خودش رو داره مثلا نت دو رو نشون بچه ها میده و بعد کدامیش رو میگه و بعد قرار میشه با خمیر درستش کنندو بعد بازی می کنند. اوایل آروین زیاد گوش نمیداد و کار خودش رو میکرد ولی جدیدا باز بهتر شده. در هر صورت امیدوارم بتونیم ادامه بدیم.


 
ماه محرم آبان 92
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢ : توسط : آروین و بابا و مامانم

گفتم که یک ماهی میشه اروند و ساناز جون از کانادا اومدند ایران و این مدت خونه پدر و مادر ساناز جون هستند .روز سه شنبه 21 آبان ساعت 10 صبح ساناز با مامان و باباش اومدند دنبال من و آروین و همگی با هم رفتیم خونه مامان و بابام.مامانم یه فسنجون خوشمزه گذاشته بود که از خوردنش سیر نمی شدی . ابته آقای بهنام کیا و خانومش ناهار نموندند.شب هم مهسا و بیتا و میترا اومدند و مهسا برای اروند چند دست لباس خوشگل خریده بود .همگی با اروند سرگرم بودیم و داشتیم حسابی با وجود این فرشته کوچولو حال می کردیم .آروین هم طبق معمول داشت تو اتاق مهرداد ایکس باکس بازی می کرد و خیلی ما رو تحویل نمی گرفت.فرداش روز تاسوعا بود و مهران برای حلیم پزون رفته بود تهران .چهارشنبه 22 آبان روز تاسوعا مهران با کلی حلیم اومد و محبوبه هم اومده بود و بعد از صبحانه رفت خونه داییم که هر سال نظری دارند. مامان ومیترا هم طبق رسم همیشگی گوسفند قربونی کردند و تا شب همگی سرگرم درست کردن وسایل نذری روز عاشورا بودیم. هر کس یه کاری می کرد .مامان و بابام با مهران و میترا گوشت ها رو خرد می کردند. من و بیتا و محبوبه سیب زمینی پوست می کردیم و مهسا برنج و لپه پاک می کرد. خلاصه هر کس تا شب به کاری مشغول بود . ناهار که از خونه داییم قیمه نسار مهران آورد و شب هم جاتون خالی مامانم جغور بغور درست کرد.صبح روز پنجشنبه هم عاشورا بود و مهران صبح زود با عموش رفت الموت.برای ناهار مامانم هر سال قیمه درست می کنه و مهمون هم می آد و برای همین مامان از صبح داشت کارها رو انجام می داد. صبح هم خالم اومد و سیب زمینی ها رو سرخ کرد . برای ناهار هم زندایی هام با داییم و خانواده خالم اومدند و مامان و بابای ساناز هم اومدند. جاتون خالی غذا خیلی خوشمزه شده بود.شب هم مامان و بابای ساناز موندند و تا شب همه با اروند سرگرم بودند.صبح روز بعد محبوبه با آقای بهنام کیا و ساناز رفتند تهران.مهران هم ساعت 3 از یرک برگشت. شب رو هم خونه بابام موندیم و صبح برگشتیم خونه اما میترا و بچه ها اونجا موندند. صبح هم آروین رو بردم مهد.


 
← صفحه بعد